اختراع نقطه عجب چیزی بود.

وقتی نقطه پایان در انتهای هر کاری میگذاری بهترین حس دنیا نصیبت میشود. این یعنی توانستی یک کار را به سرانجام برسانی و پرورنده‌اش را تکمیل کنی.

اما امان از موقعی که گذاشتن این نقطه را به تعویق می‌اندازی. آن کارهای نیمه تمام و به پایان نرسیده در پس ذهنت تلنبار می‌شوند و حتی روحت هم خبر ندارد که چرا این چنین آشفته و پریشانی.

خیلی عجیب هست که من خودم از این موضوع کاملن اطمینان دارم و همیشه کارهایم را به تعویق میاندازم.

البته نمیخواهم خودزنی کنم و دستاوردهایم را نادیده بگیرم. من اگر توانسته‌ام دستاوردهایی هرچند ناچیز داشته باشم به خاطر نظمی بود که به سختی در زندگی ام برقرار کرده ام. درست است که در حین انجام کاری مهم از سایر کارهای زندگی باز مانده ام اما، به نظرم این طبیعت ذهن و انسان است که منابعش محدود است و همزمان نمیتواند به چندین کار برسد.

 

 

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط