دلم برای این خانه تنگ است

خرداد است. بهار دارد با بی رحمی تمام می‌گریزد. عصر خوشایندی است و من پشت میز عزیزم کنار پنجره نشسته‌ام. نور درخشانی بر تمام کوچه و پارک که از پنجره پیداست پاشیده‌شده‌است. سبزها سبزترند و نورها شفاف‌تر.

بعد از مدت‌ها دلم هوای اینجا را می‌کند.

از خود می‌پرسم چرا اینهمه تغییر؟

کو آن تلاش مستمر برای روشن نگه داشتن چراغ این خانه؟

به خودم نهیب می‌زنم که دوباره برگرد. دوباره چراغ این خانه را روشن نگه‌دار.

شاید امیدی باشد برایت برای ادامه‌دادن.

در حین نوشتن دلتنگی حمله‌ور می‌شود بر احوالم. دلم تنگ می‌شود برای خیلی‌ها. برای کلاس‌ها. برای …

بچه‌ها در لاک امتحانات فرورفته‌اند.

دل و دماغ من هم رفته‌است.

امروز خودم را مجبور کردم که دوربین را بیرون آورم. باتری را شارژ کنم. تجهیزات فیلم‌برداری را آماده کنم و خودم را برای ضبط ویدیوهایی برای بچه‌هاآماده کنم.

هر آن می‌ترسم برق‌ها بروند.

 

کتاب می‌خوانم این روزها. بیشتر از قبل. باید بیایم و‌به شما هم بگویم که چه خوانده‌ام و چه برداشته‌ام از این کوچه پس کوچه‌هایی که هر روز به آنها سر می‌زنم.

از انجام کارهای خانه خسته‌ام. احساس می‌کنم همه‌شان وقت تلف کردن هستند.

امسال می‌خواهم بیشتر کلاس داشته‌باشم. وقتی در خانه‌ام احساس خوشبختی چندانی نمی‌کنم.

می‌خواهم از هر دری سخن بگویم. اما اکتفا می‌کنم به همین‌ها.

امیدوارم زودتر برگردم با حرف‌هایی تازه‌تر.

به اشتراک بگذارید

یک پاسخ

  1. خوشحالم که بالاخره تونستم به کانالتون دسترسی پیدا کنم🥹
    دلم برای..
    برای همون وقتایی که تو زنگ علوم حوصلمون سر میرفت و نای درس خوندن نبود و برامون آهنگ میزاشتین..
    یادش بخیر،خاطرات خوبی داشتم:)
    و چقدر خوبه خاطره های خوبی برای خاطره رقم زدین..🤍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط