تو با سلام آمدی. با گل آفتاب گردان. با توصیه همیشگیات برای امید.
استاد عزیزم، معلمم، محمدرضای عزیز، نمیدانم با چه اسم یا عنوانی خطابت کنم. آنقدر دور و دست نیافتنی هستی که شرمم میآید خیلی صمیمانه خطابت کنم و آنقدر در ذهن و روحم رخنه کردهای که نزدیکتر از جان میپندارمت.
یکی از بزرگترین افسوس این روزهایم این است که امتیاز کافی برای داشتن حق کامنت در روزنوشتهها را ندارم. از کم کاری و کم حرفی خودم در متمم بسیار ناراحتم. چرا که این روزهای تاریک و نحس و جانکاه، وقتی که دستمان از تمام دنیا کوتاه شده است، وقتی در بی خبری و ابهام به سر میبریم، وقتی دهان بندی نامرئی بر دهانمان بسته شده است و حق سخن گفتن نداریم (ندارم)،روزنه امید و دریچهی حیاتی تنفس که زنده نگهم داشته نوشتههای شما است. از سالهای دور تا الان. در این چند روز بارها و بارها نوشتههایت را خواندهام و هر جا که سوالی داشتم یا دلم خواسته نظری بنویسم، هزاران لعنت بر خودم که کارهای مهم را به تعویق میاندازم فرستادهام.
استاد عزیزم، دیدن گلهای آفتاب گردان و آن سلام پر از غم را چون آتشی گرم در میان سردی بی انتها قدر میدانم. لحظهای که چشمم به این گرمای جان افزا افتاد را فراموش نخواهم کرد.
راستش وقتی آدم بیپناه میشود. وقتی تمام درهای امید به روی آدمی بسته میشود و وقتی در سرایی بس سرد و خشک و تاریک گرفتار میآید، سلام دوست چقدر میتواند جان بخش و فرح بخش و امیدافزا باشد.
ما به سلام همدیگر نیازمندیم. من به سلام دوستانی چون تو بیش از هرچیز و هر کس دیگری نیازمندتر.
ما برای امید داشتن به نورهای اندک میان تاریکی عظیم و عمیق نیازمندیم و اگر نوری پر فروغ و تابنده از سوی استادی چون تو بر روزگارمان روشنایی ببخشد که دیگر امیدهای تازه نیز در وجودمان جوانه زده و قد میکشند.
تصویر آفتاب گردان آخرین نوشتهی وبلاگت به من میگوید:
برای صبور بون برای امیدهایی که به خاک و خون کشیده شدهاند، به آفتاب گردان بودن مجبوریم. باید بگردیم و نور را پیدا کنیم.



