صبح کلاسم را با یکی از بچههای فرزانگان کنسل کردم تا به کارهای خانه برسم. امیر و رزناز که راهی مدرسه شدند، من ماندم و خلوت و سکوت خانه.
برای دخترم ناهار آماده کردم، برایش نامه نوشتم و گذاشتم روی میز.
قرار بود امروز تا شش عصر کلاس داشته باشم و امیر هم قرار بود عصر به خانه برگردد.
کمی پشت میز نشستم و برای آیدا نامهای نوشتم و موزیکهایی که برایم در تلگرام فرستاده است را مرور کردم.
کمی روتین پوستی و بعد هم آماده شدن برای مدرسه.
ساعت نه و نیم بود که کیفم را مرتب کرده بودم و وسایل مربوط به کلاسها را کنار گذاشته بودم و میخواستم اسنپ بگیرم تا به مدرسه بروم.
قرار بود بین راه به مامان هم سر بزنم و از آنجا به مدرسه بروم.
گوشی را برداشتم.
ساعت ۹:۴۲ دقیقه بود که کانال ماهی(سهم من از جهان) پرسید «این صدای چی بود؟»
بعد کانالهای دیگر چیزهایی نوشتند که حاکی از شنیده شدن صداهای مهیب در تهران بود.
و بعد چند دقیقه خبر آغاز جنگ در کانالها پیچید.
در حیرت و ترس و احساسات در هم و آمیخته، خانه را با دلشوره چک کردم. آخرین بار اخبار را بررسی کردم و با رسیدن اسنپ، از خانه خارج شدم. انگار که قرا نبود باز به خانه برگردم.
توی ماشین سعی میکردم به مامان زنگ بزنم اما معلوم بود که تماسها مختل شدهاند. اینترنت داشت ضعیفتر میشد و تلگرام به سختی وصل میشد. بالاخره به هر زحمتی بود با مامان حرف زدم و مطمئن شدم که در خانه است.
از راننده خواستم چند دقیقه دم خانه مامان منتظر بماند و من چند دقیقه به مامان سر زدم و برگشتم و به سمت مدرسه راهی شدیم.
داشتم خیابانها و مردم را دقیق نگاه میکردم. میخواستم ببینم اخبار چه تاثیری بر حال و هوای شهر داشته. نوعی شلوغی غیر معمول در آن ساعت روز به چشم میخورد، صف نانواییها داشت شلوغ میشد. نوعی حیرت و سرگردانی در چهرهها احساس میشد. شاید هم نوعی ناباوری و بیخبری.
به مدرسه که نزدیکتر میشدیم، چندتا از بچههای دوازدهم را میدیدم که داشتند از خیابان رد میشدند. تعجب کردم چطور ممکن است در مدرسه باشند.
دم در مدرسه آیناز عزیز را دیدم. با شوخی و خنده احوالپرسی کردیم و وارد حیاط مدرسه شدم. احساس میکردم انرژی زیادی دارم. میخواستم پرواز کنم.
هرج و مرج و شلوغی را میشد از فضای حیاط مدرسه لمس کرد.
آیلین از روبرو میآمد. دوید به سمتم. فایل سوالات را میخواست. نیاورده بودم.
گفت خانوم شنیدید که زدند؟ گفتم آره آره.
خداحافظی کردیم و قرار شد فردا، یکشنبه فایلها را برایش ببرم.
در دفتر مدرسه، هر کسی داشت با گوشی اخبار را چک میکرد.
رنگ از رخسار عدهای پریده بود، عدهای در حال محکوم کردن حملات بودند، عدهای دیگر نگران فرزندانشان که در تهران دانشجو هستند. اولیا به مدرسه هجوم آورده بودند و بچههایشان را میبردند.
باید میرفتم سر کلاس یازدهم تجربی. موقع ورود دیدم که بچهها مخفیانه در گوشیهایشان اخبار را چک میکنند.
نمیشد درس داد، نمیشد شوخی کرد، یا حتی جدی بود. همه چیز به هم ریخته بود. حواس بچهها پرت بود. هرکس چیزی میگفت یا اظهار نگرانی میکرد یا سوالی میپرسید و یا در پی آن بود که اخبار جدید را دنبال کند.
به هر زحمتی بود کمی مغناطیس تدریس کردم. به شوخی به بچهها گفتم که هیچ وقت فکرش را نمیکردم وسط جنگ هم فیزیک تدریس کنم. آنها هم گفتند: ماهم هیچ وقت فکرش را نمیکردیم وسط جنگ سر کلاس بنشینیم.
شوخی شوخی درس میدادم و بچهها هم شوخی شوخی مینوشتند و میان نوشتن حواسشان به هزار جا پرت بود.
وسط درس صدای جنگندهای از آسمان به گوش رسید. بچهها جمع شدند جلوی پنجره.
لحظات عجیبی بود. از بچهها خداحافظی کردم. گفتم که مواظب خودشان باشند و توی تعطیلات حتمی که از فردا شروع خواهد شد، با برنامهریزی دقیق فقط حواسشان به درس باشد.
زنگ خورد و رفتم دفتر، اوضاع بیشتر به هم خورده به نظر میرسید. تقریبا بچهها داشتند به همراه اولیای خود از مدرسه خارج میشدند. عدهای با چهرهی بغض آلود و لبهایی کبود داشتند گوشیهایشان را چک میکردند. هیچ وقت این چهرهها را فراموش نخواهم کرد.
نگران رزناز بودم. باید به آموزشگاه میرفتم. تا عصر کلاس داشتم. نمیدانستم بچهها قرار است با این شرایط در کلاس حاضر باشند یا نه.
به سحر زنگ زدم که آیا با توجه به شرایط پیش آمده میخواهند کلاس بیایند یا نه؟
سحر گفت که از مدرسه بیرون آمدهاند و در حال حرکت به سمت آموزشگاه هستند.
خودم مجبور بودم در آموزشگاه را برایشان باز کنم.
اسنپ گرفتم که خودم را به آموزشگاه برسانم. پسرک سر به هوا و خوش خیالی رانندهی اسنپ بود. توی راه به مدرسه رزناز زنگ زدم که میتوانم رزناز را با خودم ببرم؟ گفتند بله همه میآیند و بچههایشان را میبرند.
از پسرک خوشخیال خواستم جلوی مدرسه کمی منتظر بماند. دفتر پر بود از اولیایی که به دنبال فرزندشان آمده بودند. مضطرب و نفس زنان.
رزناز آمد. انگار فقط دو سه نفری باقی مانده بودند سر کلاس. معلم ریاضیشان داشته تدریس میکرده و رزناز داشت غر میزد که چرا اجازه ندادهام به درس گوش دهد.
اما حالا خیالم راحت بود. رزناز کنارم بود. باهم رفتیم به آموزشگاه و در را باز کردیم و رفتیم داخل.
هنوز بچهها نرسیده بودند.
با رزناز نشستیم و حرف زدیم. نگران بود. میگفت آنا ما چقدر بدبختیم. میگفت حالا من چطور درس بخوانم. نگران درسهایش بود. نگران امتحان ورودی که قرار بود این هفته ثبت نامش شروع شود.
بهش دلداری دادم. گفتم الان که مدارس تعطیل شده بهتر میتونه درس بخونه و برای موفقیتش تلاش کنه.
همین لحظه بچهها سر رسیدند. با صدای بلند و با بگو و بخند. اومدند داخل و رفتیم سر کلاس. قرار بود دو جلسه پشت سر هم فیزیک بخونیم.
وسط کلاس استراحت که میدادم، بچهها گوشی رو چک میکردند. همش حواسشون به اخبار بود.
کمی درس میخوندیم، سوال بررسی میکردیم و بعد بازم اخبار چک میکردیم. دیگه واقعا اینترنت هم قطع شده بود آخرای کلاس. بچهها خسته بودند. چشماشون سرخ شده بود از چک کردن مداوم اخبار مابین حل سوالات مغناطیس.
گروه بعدی هم که قرار بود ساعت چهار و نیم تا شش بیان زنگ زدند و گفتند نمیان. میترسند که بیان کلاس. من هم خوشحال شدم که مجبور نبودم بیشتر تو آموزشگاه بمونم.
با سحر و بقیهی بچهها دست دادیم و عکس یادگاری گرفتیم به این امید که چند وقت دیگه به خاطرهی این روز بخندیم و خداحافظی کردیم. بیرون کلاس همکارانم نشسته بودند. نمیدونستیم چکار کنیم. از فردا کلاسها رو تشکیل بدیم یا نه. همه نگران و گیج بودیم.
خداحافظی کردیم و قرار شد کلاسها فعلا تعطیل باشند.
شب در خانه بودیم در کنار هم. منتظر اخبار مهم.
با رزناز ریاضی حل میکردیم بعد هم من شروع کردم به خواندن کتاب خانم دالوی از ویرجینیا وولف که آیدا به من هدیه داده. چند روزی بود که کتاب دستم بود اما هیچ تمرکز نداشتم برای خواندنش. اما امشب انگار تمرکزم کمی برگشته بود. چند صفحهای خواندم و بعد نمیدانم کی خوابم برده بود.



