چشمام رو که باز کردم دنبال گوشی میگشتم. یادم افتاد گذاشتم رو میزم. با عجله و خواب آلود رفتم و برداشتمش.
اکرم پیام داده بود. دیشب وقتی من خواب بودم پیام داده بود.
باورم نمیشد…
یهو صدای انفجار مهیبی از دور اومد. پریدم بالا از پشت بوم نگاه کنم که چی شده. امیر هم با شنیدن صدا بیدار شده بود.
اول به سمت نیروگاه نگاه کردم. چیزی نبود. برگشتم و دیدم یک رد دود تو آسمون انگار از سمت پادگان مراغه دیده میشه.
انگار که چیزی زده باشند…
الان ساعت ۷:۱۴ دقیقه صبح هست و من سعی میکنم آرامش رو حفظ کنم و کتاب بخونم.
ساعت ۱۳:۴۱ دقیقه
بیخبری از دنیا و اخبار واقعی کلافه کننده است. با تولید محتوا و تکمیل ویدیوهای آموزشی مربوط به دورهها خودم رو سرگرم کردم تا الان.
ویدیویی در مورد بازتاب موج آماده کردم و در اسپات پلییر آپلود کردم. کاری جز این از دستم بر نمیاد. شاید ادامهی روز را به خانهتکانی اختصاص دهم.
ساعت ۲۰:۳۷
شنیدم که مراغه رو زدند. به دوستم که اونجا زندگی میکنه زنگ زدم. گفت که خیلی ترسیدیم و با اینکه محل اصابت از خونشون دور بوده ولی خونه لرزیده و بچهها ترسیدند.
عصر را به تمیز کردن کمدهای آشپزخانه سپری کردم، در حالی که داشتم به فایل صوتی کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» گوش میدادم.
فایلها را چند روز پیش دانلود کرده بودم. فکر نمیکردم به این زودی اینترنت قطع شود و تنها سرگرمیام در این روزها گوش کردن به این فایلهای صوتی باشد.
ساعت ۲۲:۳۴
شنیدم که صدا و سیما رو زدند.
چقدر همه چیز داره سریع رخ میده.
کاش میتونستم راحتتر بنویسم.
دچار توهم شدم و هر صدایی که از بیرون میاد رو دارم به جنگ ربط میدم.
شاید اینترنت به کلی قطع بشه و نوشتن در این جا رو هم از دست بدم.
میترسم از اینکه بعد از وصل شدن خبرهای ناامید کننده بشنوم.



