باورم نمیشود که وارد چهارمین روز از جنگ شدهایم. انگار که چند ماه است. آنقدر در این دو سه روز تحت فشار روانی بودیم که روانمان به اندازهی چند ماه فشار جنگ را احساس میکند.
به تدریج نظم زندگی دارد به هم میریزد. مگر در این جغرافیا نظمی هم داشتیم؟ همان اندک روال طبیعی زندگی هم از دستمان رفته است.
به تدریج شب بیداریها و دیر بیدار شدنها دارد شروع میشود.
امروز با فکر کردن به کودکانی که قربانی قدرت طلبی دیکتاتورها شدهاند گریستم. برای دستان کوچکشان دلم لرزید. برای آنان که در ساعات اولیهی جنگ در کشوری که میتوانست آژیر خطر به راه اندازد و کودکان را به خانههایشان بفرستد اما این کار را نکرد و قربانی جنگی شدند که میتوانست رخ ندهد و برای مادرانشان خون گریستم.
به شیاطینی فکر کردم که همین دو ماه پیش، بعد از دیدن سوراخی که گلوله در سینه و مغز کودکان خردسال، نوجوانان، دختران و پسران زیبایمان ایجاد کرده بود، جشن و شادی به راه انداخته بودند. آیا آنها هم در خلوت خود برای از دست رفتن جان عزیز کودکان گریسته بودند؟
بعید میدانم.
کاش نمیدانستیم که ایران کجاست. کاش ایرانی نبودیم و کاش نمیدانستیم که انسان تا این حد میتواند خونخوار و حیوان صفت باشد.
با آرامش در گوشهای از دنیا برای موسیقی و کنسرت رفتن، برای فیلم دیدن، برای رقصیدن و عاشق شدن، برای دیدن طلوع و غروب خورشید در آغوش کشوری امن ذوق داشتیم.
ساعت ۱۲:۴۹ دقیقه.
…



