لیمون(عروس هلندی زیبایم) ساعت پنج صبح با شدت زیادی بال زد و من با ترس از خواب پریدم. چراغ را روشن کردم و به سمت قفسش دویدم. با عجله از در قفس که همیشه باز است بیرون آمد و پرید وسط اتاق.از بالش خون میچکید. رو فرشی را که نگاه کردم خونی شده بود. نمیدانم چرا خودش را اینطوری زخمی کرده بود در تاریکی اول صبح.
دستمال آوردم و کمی به بال زخمیاش فشار دادم تا خون بند بیاید. بدنش میلرزید. بالش را نمیتوانست تکان دهد و خیلی آرام شده بود. کمی نازش کردم. بوسیدمش و بردم تا در قفس بگذارمش که نرفت داخل. روی قفس، جایی که از صبح تا شب آنجا مینشیند، کز کرد و نشست.
دستم خونی شده بود. رفتم که دستم را بشویم، توی آینه صورتم را دیدم. وحشت کردم. پر از لکههای کوچک خون بود. پرندهی کوچولو با اون بال خونی موقع پرواز صورتم رو خونی کرده بود.
خودم هم داشتم میلرزیدم وقلبم از جا داشت کنده میشد.
دیگر نتوانستم بخوابم. هزاران فکر و خیال از ذهنم گذر میکرد. و بیشتر خفهام میکرد. به تدریج که چشمانم سنگین شد، خوابهای عجیب و غریب و کابوسهای ناشناخته به سراغم آمدند و حالا که بیدارم، تنم خسته از تمام جنگهایی هست که در مغزم برقرارند.



