روز ششم جنگ

دیروز را با شنیدن شایعاتی که شهر ما را هم زده‌اند سپری کردیم. صدایی هم البته نشنیدم ولی در اخبار محلی شایعات را تکذیب کردند.

در طول روز جرئت بیرون رفتن هم پیدا کرده بودم. برای پرداختن به اموری یکبار خودم تنهایی بیرون رفتم و یکبار هم با امیر و عصر هم با رزناز که حالش این روزها بدجوری گرفته است.

برای دوستش کادویی خریدیم از مغازه‌ی خوشحالی فروشی. قرار است به این زودی دوستش را ببیند.

بازار قبل از عید خالی و سوت و کور است. همه از نان خوردن و کاسبی افتاده‌اند. همه به امید رونق فروش در پایان سال مغازه‌ها را باز کرده‌اند اما همه‌جا حتی از شرایط عادی وسط سال هم خلوت‌تر است.

حقوق ناچیز معلمی که همان اول ماه ته کشیده بود، حالا با این وضعیت هر خریدی استرس بزرگی ایجاد می‌کند.

 

دیروز دوستم می‌گفت که نمی‌داند چگونه از عهده‌ی پرداخت کرایه‌ی محل کارش بر بیایید. می‌گفت به دلیل این شرایط در این مدت هیچ درآمدی نداشته و صاحب مغازه هم کوتاه نمی‌آید.

کاش این کابوس طولانی چندین ساله تمام شود.

دوستان دیگری در شهرهای دور خبر دادند که مکانهایی در شهرشان را زده‌اند. نمی‌دانیم نگران خودمان باشیم یا عزیزانمان در هر کدام از نقاط ایران، که گناهمان فقط ایرانی بودن و در بند بی‌خردان بودن است.

صبح ساعت ۸:۱۱

الان که برگشتم برای ادامه دادن نوشته، باورم نمی‌شود که امروز چقدر زیاد کش آمده است. انگار این نوشته‌ها را مدت‌ها پیش نوشته باشم.

حتی وقتی خواندمشان احساس کهنگی بهم دادند.

امروز دوبار برای پیاده‌روی از خانه بیرون زدم. مسیرهای طولانی را نمی‌دانم کی طی می‌کنم و از این سر شهر به سر دیگرش می‌رسم. شهر دیگر برایم کوچک و تنگ و تاریک شده است.

ظهر که برمی‌گشتم متوجه شدم ماشین سفید و نویی مقابلم پارک کرد و دختر زیبا و شجاعی لبخند زنان از ماشین بیرون آمد و به طرف من حرکت کرد.

چشمانم را ریز کردم. می‌شناختمش. آیناز بود با گیسوانی درخشان که شجاعانه به دست باد سپرده بود.

در آغوش کشیدمش، احوالپرسی و بعد خداحافظی.

باز هم افسوس خوردم، برای حال جوانان تلاشگری مثل او که سال‌ها درس خواندند و متاسفانه در کشوری زندگی می‌کنند که لایق خوبی‌های آن‌ها نبوده و‌نیست.

امروز مجبور شدم در یکی از پیام‌رسانهای داخلی عضو شوم. به محض ورود چند نفر پیامهایی دادند، اما یکی که بیشتر درد داشت پیام استادم بود:

 

سلام…من که نمی دونم چه حالی دارم….نمی تونم توصیف کنم….کز کردم…در هم فرو رفتم….از این همه جنگ …از این همه دروغ….اینهمه شقاوت….جنگ افروزان و اسلحه سازان دنیا….ایکاش اینشتین سراغ فیزیک نمی رفت….گروهی با اختراع بمب اتم هر کاری تونستند کردند….لعنت به همه اینها….جان ادمها پشیزی ارزش ندارد….درس و مشق و دانشگاه تعطیل….

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط