روز یازدهم جنگ

جنگ دارد کم‌کم رنگ عادت به خود می‌گیرد.

از اتفاقی تازه به اتفاقی تکراری تبدیل می‌شود.

و چقدر تباه است انسان که حتی به زندگی در جنگ نیز عادت می‌کند.

دیروز نتوانستم پست روز دهم جنگ را بگذارم. راستش حال و حوصله‌ی این لوس بازی‌ها را نداشتم.

به جایش یخچال خانه را تمیز کردم و برق انداختم و در میان سطور «طرف گرمانت» که می‌شود جلد سوم رمان «در جستجو»، سیر کردم.

آرام و آهسته، بی هیچ عجله‌ای و از صبح تا شب.

امشب سعی می‌کنم چیرهای مفیدتری در وبلاگ قرار دهم.

پس ادامه دارد…

ساعت ۱۴:۵۴

همین چند دقیقه پیش شهر ما هم پذیرای صدای وحشتناک بمب‌هایی شد که بر بخشی از آن فرود آمدند.

صداهایی وحشتناک، بسیار وحشتناک‌

ساعت ۱۶:۰۶

هواپیماهای اسرائیل و آمریکا می‌آیند، بالای سرمان جولان می‌دهند، بمبی می‌افکنند، دور می‌زنند، باز برمی‌گردند و بمبی دیگر و بمبی دیگر!

چه امنیتی داریم در این کشور! امنیتی که تمام کودکی و نوجوانی و جوانیمان به پایش ریخته شده‌است. امنیتی که به خاطرش تمام آزادی‌مان، آرزوهایمان، زندگی و جوانی‌مان را خرج کرده‌اند و حالا ما را به این روز رسانده‌اند.

آه که در این جغرافیا ما چقدر تنها و مظلوم و نا امن هستیم.

حیف از جوانی و انرژی که می‌توانست خرج چیزهای بهتری شود…

 

یک نکته:

من کتاب صوتی «در جستجوی زمان از دست رفته»  را با صدای دانیال خرسندی گوش می‌دهم. یک هفته قبل از جنگ، دو سه فصلی از آن را در کانال تلگرامی پادکست، دانلود کردم و در این خاموشی کامل اینترنت به عنوان آذوقه‌ی دوران جنگی از آن استفاده می‌کنم.

 

راستش این فایل صوتی مخصوصا برای جلد سوم کتاب بسیار خلاصه‌تر از متن کتاب است.

اما کمک می‌کند در میان جملات طولانی و توصیفات بسیار دقیق مارسل پروست خودم را گم نکنم.

رشته‌ی اصلی داستان را به دستم می‌دهد تا با خیال راحت و اطلاع کامل از روند داستان، جملات را بخوانم و هضم کنم.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط