الان که فقط نیم ساعت از آخرین سهشنبهی سال ۴۰۴ میگذرد، با صدای انفجار شدیدی از جا پریدیم.
حس عجیبی است واقعا عجیب!
خعب حالا که ساعت ۲:۴۲ هست و کمی از اخبار و هرج و مرج ذهنی مربوط به انفجارهای امروز در شهرمون دور شدم، تمام چیزایی که امروز بر من گذشت رو کمکم نشخوار میکنم و باز توی دهنم مزهمزه میکنم.
مثلن حس امیدواری قشنگی رو که از دیدن فیلم بسیار محشر «رستگاری در شاوشنک» بهم دست داد، از همشون غلیظتر هست.
خیالاتی که(در عین اینکه غیرقابل دستیابی مینمود)توسط قهرمان داستان و توی ذهنش، پرورانده شدند و اون با امیدواری تمام حدود بیستسال در خفا براشون تلاش کرد و در نهایت به حقیقت پیوستند، بهم تلنگر میزنند.
میخام رویا ببافم.
میخام رویاهای عجیب و بزرگ ببافم. رویاهایی که نمیتونم اینجا بنویسمشون. چون اونقدر بزرگ هستند که نمیشه توی امکان اندکی که در این ورطهی تاریکی در دست دارم(نوشتن در این وبلاگ) بیان و عیانشون کرد.
لحظاتی رو نشخوار میکنم که امروز تو شلوغی روز قبل از چهارشنبهسوری، با رزناز دل به دریا زدیم و رفتیم تو شهر.
اونم وسطِ وسطِ شهر. پیادهروهای شهرخیلی شلوغ و ترسناک بودند. همه هم متعجب و با دهانهای باز از تعجب که البته سعی میکردند شرایط رو عادی جلوه بدن.
با رُزنازْ به کتابفروشی پناه بردیم. یک کتابفروشی بزرگ با میز و صندلیهای چیده شده در یک گوشه.
معلم دبیرستانم اونجا بود و در حال حرف زدن با مردی جوانتر.
با دخترم میان قفسهها میگشتیم. قفسههای فقیری داشت این کتابفروشی بزرگ.
آثار نویسندگان ایرانی در آن پیدا نمیشد و ردیف ردیف کتاب با اسمهای قلمبهسلمبه آنجا بسط نشسته بودند، هیچ دعوتی از سوی آن کتابها در کار نبود. هیچ کدام اشتیاقم را بر نمیانگیخت که برش دارم و لبی تر کنم.
اما کتاب«ابله» داستایوفسکی صدایمان زد. به سمتش چرخیدیم، آن بالا بود. در بالاترین طبقه قفسهای که به دیوار شرقی کتابفروشی تکیه داد بود.
روی نوک پاهایم ایستادم و با انگشت اشارهی دست راستم؛ «ابله» را نشانه گرفتم.
چند دقیقه بعد دو ترجمهی متفاوت از کتاب مقابلمان، روی میز بود و داشتیم جملات هر دو کتاب را باهم مقایسه میکردیم.
جملات آن «ابله» بزرگتر و چاق و چلّهتر، از نشر چشمه بیشتر به دلم نشست. دل را به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم بیاید و هم اتاقی رزناز شود.
خندههایم در وبینار نویسندگی را نشخوار میکنم و حرفهایی که باعث شدند توی تاکسی از ته دل بخندم و قهقهه بزنم.
و البته این جمله از استاد را بیشتر به یاد میآورم که گفت:
«کسانی که این وضعیت موجود و نتایج حتمی که در بر دارد را انکار میکنند؛ یا جاهل هستند و یا خبیث»
وامشب در میان پیامهایی که در گروههای مدرسه بعد از انفجار رد و بدل میشد، انکار کنندگان زیادی را دیدم.



