بهار داره تموم میشه.
من ولی تو زمستون جا موندم.
نمیدونم کی قرار هست یخ زمستونی ضخیمی که قلب و ذهنم رو احاطه کرده آب بشه.
فکر نمیکنم احتمال آب شدنش وجود داشته باشه.
با روزنههای نوری که به خاطر علایقم، به خاطر آدمهای دوستداشتنی اطرافم وجود دارند میون اینهمه یخ و سرما و تاریکی دارم روز میگذرونم.
وبلاگم مدتی ناپدید شده بود. الان هم درست و حسابی برنگشته ولی یکی از روزنههای امیدم همین وبلاگ کوچولو و به هم ریختس. کاش بیشتر بتونم بیام و اینجا بنویسم.
هرچند دیگه نمیتونم کلمات رو کنار هم ردیف کنم و جملات با معنی بسازم.



