نوشته‌های من
نوشته‌های من

این روزها چه می‌کنم؟

این روزها برای خودم معنایی ساخته‌ام از کارهای ریز و درشت تا بتوانم در تاریکی‌های دنیا راه خودم را پیدا کنم و پیش بروم. برای من این روزها یاد گرفتن و یاد دادن تنها علاج زخم‌ها و معنای زندگی‌ام شده است. دنبال دستاورد خاصی نیستم همین که بتوانم دست دوستی

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

در زمستان جا مانده‌ام

بهار داره تموم میشه. من ولی تو زمستون جا موندم. نمی‌دونم کی قرار هست یخ زمستونی ضخیمی که قلب و ذهنم رو احاطه کرده آب بشه. فکر نمی‌کنم احتمال آب شدنش وجود داشته باشه. با روزنه‌های نوری که به خاطر علایقم، به خاطر آدمهای دوست‌داشتنی اطرافم وجود دارند میون اینهمه

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

روز بیست و نهم جنگ؛ اقداماتی برای بازگشت

جنگ، روزهای آخر سال کهنه و روزهای اول سال جدید، آنقدر سریع سپری شدند که باورم نمی‌شود آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم، روز ۱۷ و ۱۸ جنگ بود. نوعی خلسگی، نوعی شلوغی بی‌حاصل و گذران سریع عمر که لنگه‌اش را در سالهای عمرم تجربه نکرده‌ام، این روزها بر زندگی‌ام

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

روز هفدهم جنگ؛ چهارشنبه‌سوری ۱۴۰۴

الان که فقط نیم ساعت از آخرین سه‌شنبه‌ی سال ۴۰۴ می‌گذرد، با صدای انفجار شدیدی از جا پریدیم. حس عجیبی است واقعا عجیب! خعب حالا که ساعت ۲:۴۲ هست و کمی از اخبار و هرج و مرج ذهنی مربوط به انفجارهای امروز در شهرمون دور شدم، تمام چیزایی که امروز

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

روز شانزدهم جنگ؛ دنیا همه صحنه‌ی نمایش است

امروز یعنی در شانزدهمین روز از جنگ و دنیای پرآشوبی که آن بیرون برایمان رقم زده است، در یک روز بارانی از روزهای آخر سال، فیلم همنت را تماشا کردم. تمام سلو‌های بدنم از تماشای این فیلم و صحنه‌های زیبایش به وجد آمده و بعد از اشکی که فیلم باعثش

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

روز چهاردم؛ فستیوال فیلم دوران جنگ

الان که میخوام برم بخوابم قلبم مچاله است به خاطر دیدن فیلمهایی که امروز پیدایشان کردم. آخرین فیلمی که امروز دیدم، بیمار انگلیسی نام داشت. صبح فیلم حس ششم را دیدم و ظهر فیلم ساعت‌ها را. باید کمی در موردشان بنویسم اما حالا می‌خواهم بروم و گریه کنم با قلب

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

روز سیزدهم جنگ، نگران ایران

داریم به ایران می‌نگریم. به وطن، زادگاه و تن خویش. جایی که تن‌هامان را به غارت بردند، وجودمان و هویتمان را بی‌ارزش جلوه دادند. و حال نگران ایرانیم. نگران زایشی سخت! نگران فریادهایش. می‌نگریم شکستن استخوانهایش را از درد این زایش، می‌نگریم تقلای جانکاهش را با روح سیاهی که در

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

روز دوازدهم جنگ؛ سراب از آب می‌لافد…

امروز حقوق‌ها رو واریز کردند. ولی عجب واریز کردنی! نه میشه حقوق رو آنلاین منتقل کرد و نه میشه بیرون رفت و خرجش کرد. در خبر رسانهای کشور هم که همه چیز گل و بلبل است و ما برنده‌ی جنگیم و شرایط عادی است. غیر عادی بودن شرایط از زندگی‌هایمان

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

روز یازدهم جنگ

جنگ دارد کم‌کم رنگ عادت به خود می‌گیرد. از اتفاقی تازه به اتفاقی تکراری تبدیل می‌شود. و چقدر تباه است انسان که حتی به زندگی در جنگ نیز عادت می‌کند. دیروز نتوانستم پست روز دهم جنگ را بگذارم. راستش حال و حوصله‌ی این لوس بازی‌ها را نداشتم. به جایش یخچال

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

روز نهم

شرایطمون بسیار اسف‌بارتر از این هست که بشینم و رمان بخونم. اما چاره‌ای ندارم. برای اینکه بدانم زمانی دارم مخصوص به خودم، در میان کارهای این روزها به خواندن «در جستجو» ادامه می‌دهم. می‌گویند کسی نمی‌تواند ادعا‌ی این را داشته باشد که این رمان طولانی را خوانده است، مگر اینکه

ادامه مطلب »