نوشته‌های من
نوشته‌های من

سلام بر آن‌ها که بر زمین افتادند؛ آن‌ها امیدوارترین ما بودند

تو با سلام آمدی. با گل آفتاب گردان. با توصیه همیشگی‌ات برای امید. استاد عزیزم، معلمم، محمدرضای عزیز، نمی‌دانم با چه اسم یا عنوانی خطابت کنم. آنقدر دور و دست نیافتنی هستی که شرمم می‌آید خیلی صمیمانه خطابت کنم و آنقدر در ذهن و روحم رخنه کرده‌ای که نزدیک‌تر از

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

شبیه مردن است قبل از مردن

دیروز در مجال چند دقیقه‌ای که فرصتی برای یک گفتگوی ساده در تنها پیام‌رسان در دسترس این روزها برای اظهار دلتنگی با دوست کوچک نازنینی پیش آمد، به او گفتم این شرایطی که در آن هستیم شبیه مردن است قبل از مردن. اما فکر می‌کنم این شرایط شبیه شکنجه‌ی عزیزانت

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

گزارشی از یک روز بارانی

این روزهای تاریک و خاک گرفته که احساس میکنم در میان زمین و هوا معلق هستم، تنها پناه روزهایم کار کردن و سر زدن به سایت متمم است. دوباره درس خواندن و دیدن فعالیتهای دیگران من را سر ذوق می‌آورد. گاهی به آپارات هم سر می‌زنم و چیزهایی جستجو می‌کنم

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

بعد از چند ماه دوری از وبلاگ‌نویسی

خیلی وقت هست که اینجا ننوشته‌ام. افسردگی بعد از جنگ، مشکلات شخصی، مرگ طوطی قشنگ و نازم لونا، تابستون زشت و نازیبای ۴۰۴ و شروع مدارس دست به دست هم دادند که من از کارهای مهم زندگی‌ام دورتر شوم. اشتیاقم را به خیلی از کارها از دست بدهم و ناخواسته

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

خوابیدن، خیانت به شب است

و البته نخوابیدن خیانت به روز. این را چند روز پیش در وبینار نویسندگی شنیدم. جمله‌ی اول را استاد گفت و دومی را یکی از هم‌وبیناری‌ها. راستش را بخواهید حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، در حال خیانت به اولین روز هفته می‌باشم. شب آرام است. کنار پنجره نشسته‌ام و

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

رود عزیزم برای تو می‌نویسم

رود اسم فرزند فرضی من است. رود که می‌گذرد، سنگ‌ها را صبورانه می‌شکافد و از میان کوه‌ها و بیشه‌ها رد می‌شود. رود گاهی خودم هستم در دوران نوجوانی و جوانی، گاهی رزناز است، و خیلی وقت‌ها دانش‌آموزانم. فرزندی که چه دختر، چه پسر، بخشی از روحم به او تعلق دارد.

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر

دکتر مکری یه جایی در آخرین فایل صوتی که در کست‌باکس منتشر کردند، و من امروز دوبار به این فایل گوش دادم، گفتند که آدمها در شرایط بحرانی و سخت خیلی بیشتر از هر موقع دیگری فکر می‌کنند زندگی معنی‌دار هست. و افرادی که در کشورهایی با شرایط بحرانی زندگی

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

شش روزی که به اندازه‌ی هزار سال کش آمد

امروز روز هفتم است. هنوز زنده‌ام. کوچکترین مشکلات زندگی برایم تبدیل به مشکلی عظیم می‌شود. دیروز اولین روز ۴۱ سالگی بود. دستم از همه جا کوتاه بود، حتی دسترسی به اینجا هم ممکن نبود. به قول آیدای عزیزم، دنیای بدون اینترنت خیلی زشته. حتی زشت‌تر از خود جنگ. وسط جنگ

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

آخرین ساعات چهل سالگی

امروز حس و حال عجیبی دارم. ساعات پایانی چهل سال از عمرم دارد قطره‌قطره می‌چکد و تمام می‌شود. تولد در میان جنگ و حالا بازهم جنگ. از جنگ قبلی چیزی به خاطر ندارم اما این جنگ با پنجه‌های خونینش بدجوری بر روح و وجودم چنگ انداخته است. دیشب غرق شدن

ادامه مطلب »
نوشته‌های من

فقط کلید خانه‌ام را بر می‌دارم

چهار شب تلخ را در بهت و درماندگی پشت‌سر گذاشته‌ایم. در ظاهر، زندگی در خانه مثل همیشه ادامه دارد؛ نرمال، آرام، روزمره. اما درون ما چیزی تغییر کرده. هر کدام‌مان این را می‌دانیم، ولی هیچ‌کس به روی خود نمی‌آورد. نازنین‌دخترم، دارد اتاقش را تمیز می‌کند تا تابستانی زیبا را بیاغازد.

ادامه مطلب »