این روزهای تاریک و خاک گرفته که احساس میکنم در میان زمین و هوا معلق هستم، تنها پناه روزهایم کار کردن و سر زدن به سایت متمم است. دوباره درس خواندن و دیدن فعالیتهای دیگران من را سر ذوق میآورد.
گاهی به آپارات هم سر میزنم و چیزهایی جستجو میکنم و نگاه میکنم ببینم آپارات چه در چنته دارد.
در دو روز گذشته اینها را جستجو کردهام:
مارسل پروست
در جستجوی زمان از دست رفته
محمدرضا شعبانعلی
دکتر مکری
بیژن نجدی
امروز بعد از چند روز تعطیلی باز راهمان به مدرسه خورد. برای مراقبت از دو سری امتحان. دهمیها و یازدهمیها هشت صبح و دوازدهمیها ساعت ده صبح.
در اولی توی سالن طبقهی بالا جایگاهی داشتم که میتوانستم ایرپادم را در گوشم بگذارم، و گوشی را یواشکی باز کنم و به چیزی گوش دهم.
از میان نتایج جستجویی که برای بیژن نجدی حاصل شده بود، به داستان سهشنبهی خیس گوش دادم. کازهایی پیش آمد و داستان نیمه کاره ماند.
ساعت نه و نیم بود که به دفتر و بین همکاران رفتم. چهرهها در هم شکسته و پریشان بود. هوای دفتر خاکستری بود و حضور یک عده غیرقابل تحمل و خفهآور بود.
در آن نیم ساعت تا امتحان بعدی نمیتوانستم کار خاصی کنم، نه میتوانستم بروم بیرون از مدرسه و نه تحمل حضور در دفتر را داشتم. کمی برگههای امتحان فیزیک یازدهم را که از معاون گرفته بودم وارسی کردم، کمی به حرفهای این و آن گوش دادم و اندکی هم از پنجره بیرون را نگاه کردم.
ساعت ده به زور از راه رسید تنم را که از خستگی و سکون این روزها هزاران نیوتن وزن دارد به زور از پله ها بالا کشیدم و بلاتکلیف در میانهی سالن ایستادم. بچه ها را میدیدم، سلامی به هم تحویل میدادیم و خنده ای بر صورتم مینشست و رد میشد.
به دنبال دیدن یکی از بچهها بودم اما ندیدمش. لاجرم به سالن بزرگ انتهای سالن طبقهی بالا رفتم. آنجا بود. در گوشهای جمع و جور و کوچک نشسته بود. برگه ها پخش شدند. امتحان شروع شد و من تحمل بیکار نشستن را نداشتم. به خیلی چیزها فکر کردم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. در یکی از پنجرها دنیای بیرون خاکستری و غم آلود بود با منظره ای از ساختمانهای کهنه و قدیمی و شیروانی های زشت که در کنار هم ردیف شده بودند و در سمت دیگر باران بود که به شیشه میخورد و ردی از سبزی برگهای درختان در حاله ای مبهم از بخاری که شیشه را گرفته بود دیده میشد. درست در همان سمتی که … بود.
در دو پنجره ی مقابلم، درختان حیاط پشتی مدرسه در میان باران به آرامی میرقصیدند. یکی سبز و دیگری با برگهای قهوهای خشکیده و آویزان که حالا خیس شده بودند.
چند تکه کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن نامه. برای کسی که دوستش دارم. برای کسی که دیدنش امید بزرگی را در میان تاریکی عمیق این روزها در دلم روشن میکند.
بعد دوباره دست به دامان صداهای توی گوشی شدم. ایرپاد را در گوش سمت چپم گذاشتم و پادکست رادیو دیو را باز کردم. تنها دو اپیزود از این پادکست با قطع شدن اینترنت برایم باز میشود. یکی در مورد اقیانوس است و دیگری در مورد کوهستان.
میشنوم، شنیده ها را مینویسم و در اقیانوس و صدای نهنگ آبی و گوینده های رادیو دیو غرق میشوم. غرق میشوم و از سقوط نجات مییابم.
امتحان تمام میشود. در میان باران با قلبی که نمیتواند از دیدن باران مثل قبل خوشحال باشد، به خانه میآیم. سر راه از خانمی که غذا میپزد و میفروشد غذایی میخرم و چهرهی ناامید و پر از تردید پیر زن که میگوید تا چند روز دیگر بساطش را جمع میکند و دیگر کار نمیکند، قلبم را فشرده می کند.
نمیدانم چرا یاد جملهای میافتم که دیروز در یک ویدیو که در مورد محمدرضا شعبانعلی دیدم بود:
حتی در بیابان خشک هم قلمی که از باران مینویسد، مقدس تر از قلمی است که سراب را تصویر میکند.
به خانه میرسم. باید امیدوار باشم. باید امید بدهم. به دخترم. به گوشهی قلبم. ناهار میخوریم و شروع میکنم به کار کردن.
بعد از ضبط چند ویدیو از دورهی مدارهای الکتریکی چشمانم خسته میشود. به خواب پناه میبرم و اینبار قبل از خواب مستندی میبینم در بارهی مارسل پروست که آراز بارسقیان آن را ترجمه و زیر نویس کرده است.
واای عجب مستند خوبی است. ذهنم را در بارهی کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» روشن میکند. صحنههای کتاب را برایم به خوبی تداعی میکند و حال بهتر میتوانم جملات و توصیفات مارس پروست را تجسم کنم.
نوشته را با عجله نوشتم و از ترس اینکه نت قطع شود با عجله پستش میکنم. ویرایش جملات بماند برای زمانی دیگر.


