سلام بر آنها که بر زمین افتادند؛ آنها امیدوارترین ما بودند
تو با سلام آمدی. با گل آفتاب گردان. با توصیه همیشگیات برای امید. استاد عزیزم، معلمم، محمدرضای عزیز، نمیدانم با چه اسم یا عنوانی خطابت کنم. آنقدر دور و دست نیافتنی هستی که شرمم میآید خیلی صمیمانه خطابت کنم و آنقدر در ذهن و روحم رخنه کردهای که نزدیکتر از جان میپندارمت. یکی از بزرگترین افسوس این روزهایم این است که امتیاز کافی برای داشتن حق کامنت در روزنوشتهها را ندارم. از کم کاری و کم حرفی خودم در متمم بسیار ناراحتم. چرا که این روزهای تاریک و نحس و جانکاه، وقتی که دستمان از تمام دنیا کوتاه شده است، وقتی در بی خبری و ابهام به سر میبریم، وقتی دهان بندی نامرئی بر دهانمان بسته شده است و حق سخن گفتن نداریم (ندارم)،روزنه امید و دریچهی حیاتی تنفس که زنده نگهم داشته نوشتههای شما است. از سالهای دور تا الان. در این چند روز بارها و بارها نوشتههایت را
با اینا زمستونو سر میکنم
چیزایی که این روزا خیلی زیاد بهشون گوش میدم و ذهنم رو به دستشون میسپارم❤️
شبیه مردن است قبل از مردن
دیروز در مجال چند دقیقهای که فرصتی برای یک گفتگوی ساده در تنها پیامرسان در دسترس این روزها برای اظهار دلتنگی با دوست کوچک نازنینی پیش آمد، به او گفتم این شرایطی که در آن هستیم شبیه مردن است قبل از مردن. اما فکر میکنم این شرایط شبیه شکنجهی عزیزانت است در مقابل چشمانت وقتی دست و پایت بسته است و دهانبندی چنان محکم و تیغدار بر دهانت بستهاند که توان فریاد زدن هم نداری. این روزها وقتی خودم را با کارهای ساده یا به چیزهایی که دم دستم هست مشغول میکنم، احساس شرم میکنم. احساس میکنم به اندک چیزهای شرمآوری که دم دستم است راضی شدهام. احساس میکنم هر لحظه دارم حقیرتر و کوچکتر و بیشرافتتر میشوم. از اینکه به چیزهای عادی، به زندگی روزمره، به مشکلات شخصی خودم فکر میکنم احساس خجالت میکنم، و این هزاران بار از مردن بتر است. آن روز که برای خرید یک وسیلهی
گزارشی از یک روز بارانی
این روزهای تاریک و خاک گرفته که احساس میکنم در میان زمین و هوا معلق هستم، تنها پناه روزهایم کار کردن و سر زدن به سایت متمم است. دوباره درس خواندن و دیدن فعالیتهای دیگران من را سر ذوق میآورد. گاهی به آپارات هم سر میزنم و چیزهایی جستجو میکنم و نگاه میکنم ببینم آپارات چه در چنته دارد. در دو روز گذشته اینها را جستجو کردهام: مارسل پروست در جستجوی زمان از دست رفته محمدرضا شعبانعلی دکتر مکری بیژن نجدی امروز بعد از چند روز تعطیلی باز راهمان به مدرسه خورد. برای مراقبت از دو سری امتحان. دهمیها و یازدهمیها هشت صبح و دوازدهمیها ساعت ده صبح. در اولی توی سالن طبقهی بالا جایگاهی داشتم که میتوانستم ایرپادم را در گوشم بگذارم، و گوشی را یواشکی باز کنم و به چیزی گوش دهم. از میان نتایج جستجویی که برای بیژن نجدی حاصل شده بود، به داستان سهشنبهی خیس گوش
کافیست بیندیشیم انسانیم و چه بسا دست اجل امشب ما را برباید
تیتر این نوشته بخشی از نوشتهی مارسل پروست است: در پاریس سالهای ۱۹۲۰ روزنامه لانترانسیژان ، که عادت داشت پرسش های عجیبی مطرح کند و از نویسندگاان مشهور بخواهد که به آنها پاسخ دهد. یکی از ان سوالها این بود : بنظر شما واکنش مردم به شنیدن خبر پایان دنیا از لحظه شنیدن خبر تا زمان فاجعه چه خواهد بود ؟ آخرین شخص مشهوری که قرار بود به این سوا ل پاسخ دهد ، رمان نویس سیبیلو و مردم گریزی بود که علاقه ای به بازی تنیس یا گلف نداشت و ۱۴ سال گذشته عمرش را د رتختخوابی باریک و زیر انبوه پتوی پشمی نازک و بدون داشتن نورکافی ؛ وقت اش را صرف نوشتن رمانی بیش از حد معمول طولانی به نام”در جستجوی زمان از دست رفته “کرده بود . رمانی که از سال ۱۹۱۳ که چاپ شده بود ، همچون شاهکاری مورد توجه قرار گرفته بود . پروست
بعد از چند ماه دوری از وبلاگنویسی
خیلی وقت هست که اینجا ننوشتهام. افسردگی بعد از جنگ، مشکلات شخصی، مرگ طوطی قشنگ و نازم لونا، تابستون زشت و نازیبای ۴۰۴ و شروع مدارس دست به دست هم دادند که من از کارهای مهم زندگیام دورتر شوم. اشتیاقم را به خیلی از کارها از دست بدهم و ناخواسته دست از خیلی کارهای مهم بکشم. ولی هر روز ذهن و روحم درگیر وبلاگ است. همیشه گوشهای از ذهنم آزرده است به خاطر دوری از این فضا و نوشتن مستمر در وبلاگ. همینطور که داشتم کارهای مربوط به مدرسه رو روی سرفیس انجام میدادم، سری به اینجا زدم. و بی اختیار دستم رفت روی گزینهی افزودن نوشته و حالا دارم مینویسم. در عصر یک جمعهی پاییزی که تقریبا کارهای خونه رو به خوبی انجام دادم و ذهنم به تدریج داره برای شروع هفتهی کاری آماده میشه. نمیدونم باز هم قدرت این رو پیدا خواهم کرد که به طور مستمر اینجا
خوابیدن، خیانت به شب است
و البته نخوابیدن خیانت به روز. این را چند روز پیش در وبینار نویسندگی شنیدم. جملهی اول را استاد گفت و دومی را یکی از هموبیناریها. راستش را بخواهید حالا که دارم اینها را مینویسم، در حال خیانت به اولین روز هفته میباشم. شب آرام است. کنار پنجره نشستهام و نسیم خنک و مطبوعی میوزد و پردهی زرد پنجره را به نرمی تکان میدهد. صدای سگهای ولگرد کوچه گاه گداری به گوش میرسد. ترس جنگ چند روز گذشته فرو نشستهاست و انگار همه به زندگی عادی خود برگشتهاند. البته فکر نکنم برگشت به زندگی عادی، دیگر برای ما و البته برای بعضیها بیشتر از دیگران، میسر باشد. چون همین چند ساعت پیش بود که تصویر ویرانهی خانهی پیمان اکبرنیا (مدیر کانال تیلهی آبی و مدرس نجوم) را دیدم و به این موضوع فکر کردم که روبرو شدن با ویرانهی خانهای که سالها برای ساختنش تلاش کردهای، چه حس عجیب و
رود عزیزم برای تو مینویسم
رود اسم فرزند فرضی من است. رود که میگذرد، سنگها را صبورانه میشکافد و از میان کوهها و بیشهها رد میشود. رود گاهی خودم هستم در دوران نوجوانی و جوانی، گاهی رزناز است، و خیلی وقتها دانشآموزانم. فرزندی که چه دختر، چه پسر، بخشی از روحم به او تعلق دارد. نامههایی که برای رود عزیزم مینویسم، از نیازها، ترسها و تجارب خود من سرچشمه میگیرند. حرفهایی که دوست داشتم وقتی همسن و سال رود بودم کسی برایم مینوشت. نامههایی که اگر در سن نوجوانی و جوانی کسی برای مینوشت، شاید انسان شجاعتری میبودم. شاید بیشتر فکر میکردم و شاید مسیرهای دیگری را انتخاب مینمودم. نمیدانم. تمام اینها که گفتم، احتمالات است و آدم شانس این را ندارد که سرگذشت خود را در انتخاب مسیرهای دیگر به نظاره بنیشند. رود عزیزم را با تمام وجود و مادرانه دوست میدارم. وقتی برایش نامه مینویسم او را گرم در آغوش خود میفشارم و
اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر
دکتر مکری یه جایی در آخرین فایل صوتی که در کستباکس منتشر کردند، و من امروز دوبار به این فایل گوش دادم، گفتند که آدمها در شرایط بحرانی و سخت خیلی بیشتر از هر موقع دیگری فکر میکنند زندگی معنیدار هست. و افرادی که در کشورهایی با شرایط بحرانی زندگی میکنند، نسبت به افرادی که در کشورهای مرفه و ثروتمند زندگی میکنند احساس معنی و عمیق بودن بیشتری دارند. و البته ما باید برای این موضوع از مغز بسیار عالی خودمون ممنون باشیم. چون برای مغز ما مهم این هست که به ما خوش بگذره و برای همین در شرایط بحرانی با تراشیدن معنی برای زندگی و اتفاقات پیرامون، سعی میکنه حس خوبی به ما بده. البته بعدش یه جایی به داستان هارولد کوشنر اشاره میکنند که پسر خودش رو در ۱۴ سالگی از دست میده و بعد از این اتفاق تلخ، بیشتر به معنویات رو میاره و رشد زیاد
شش روزی که به اندازهی هزار سال کش آمد
امروز روز هفتم است. هنوز زندهام. کوچکترین مشکلات زندگی برایم تبدیل به مشکلی عظیم میشود. دیروز اولین روز ۴۱ سالگی بود. دستم از همه جا کوتاه بود، حتی دسترسی به اینجا هم ممکن نبود. به قول آیدای عزیزم، دنیای بدون اینترنت خیلی زشته. حتی زشتتر از خود جنگ. وسط جنگ وقتی بیخبری هم به روزها اضافه میشه دیگه زندگی غیرقابل تحملتر میشه. یاد آبان ۹۸ میافتم. وقتی که در تاریکی فرو رفتیم و من در چاه افسردگی سقوط کردم. چند ماه طول کشید که از اون حال بیرون بیام. حالا فکر میکنم قویتر از اون روزهام. اما درد بزرگتر هست. خیلی بزرگتر. و به راحتی میتونه من رو از پا دربیاره. به همه جا چنگ میزنم. خوندن زبان به همراه آیدا یکی از این جاهایی هست که بهش چنگ زدم. و بچههام، بچههای قشنگم، اونا هستند که بهم قدرت بیشتری میدن برای ادامه دادن. اولین نفری که روز تولدم رو
جدیدترین مطالب من:
- سلام بر آنها که بر زمین افتادند؛ آنها امیدوارترین ما بودند
- با اینا زمستونو سر میکنم
- شبیه مردن است قبل از مردن
- گزارشی از یک روز بارانی
- کافیست بیندیشیم انسانیم و چه بسا دست اجل امشب ما را برباید
- بعد از چند ماه دوری از وبلاگنویسی
- خوابیدن، خیانت به شب است
- رود عزیزم برای تو مینویسم
- اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر
- شش روزی که به اندازهی هزار سال کش آمد
- آخرین ساعات چهل سالگی
- فقط کلید خانهام را بر میدارم
- دلم برای این خانه تنگ است
- ادبیات واقعی نامهها هستند| ورود کتاب شب یک شب دو به زندگی من
- نوشتن تنها کار مهمی که به اختیار خود انجام میدهیم
- نگاهی شخصی به کتاب سمفونی مردگان
- در آغوش کتابها هدفی برای سال جدید
- تمرین نوشتن با عبارتهایی از کتاب بهمن فُرسی
- میهمانی رو به پایان است
- واحد پولمان زمان است
بخشهای سایت من:
- پادکست نامه (۱۲)
- تئوری انتخاب (۱)
- توسعه فردی (۳۸)
- فیلمها (۱)
- کارآفرینی (۸)
- کتابهایی که میخوانم (۴۳)
- مجموعه ها (۸)
- مهارتهای مهم (۳)
- موسیقی (۱)
- نظم شخصی (۵)
- نوشتههای من (۳۲۴)
- هدف گذاری و مدیریت زمان (۲۵)
- هفتهنگار (۱)
آرشیو ماهانه
- بهمن ۱۴۰۴ (۱)
- دی ۱۴۰۴ (۴)
- مهر ۱۴۰۴ (۱)
- تیر ۱۴۰۴ (۲)
- خرداد ۱۴۰۴ (۵)
- فروردین ۱۴۰۴ (۴)
- بهمن ۱۴۰۳ (۶)
- دی ۱۴۰۳ (۱)
- آذر ۱۴۰۳ (۶)
- آبان ۱۴۰۳ (۲۰)
- مهر ۱۴۰۳ (۱۱)
- شهریور ۱۴۰۳ (۱۲)