این روزها چه میکنم؟
این روزها برای خودم معنایی ساختهام از کارهای ریز و درشت تا بتوانم در تاریکیهای دنیا راه خودم را پیدا کنم و پیش بروم. برای من این روزها یاد گرفتن و یاد دادن تنها علاج زخمها و معنای زندگیام شده است. دنبال دستاورد خاصی نیستم همین که بتوانم دست دوستی را بگیرم و برایش چراغ راه باشم مرا بس است.
در زمستان جا ماندهام
بهار داره تموم میشه. من ولی تو زمستون جا موندم. نمیدونم کی قرار هست یخ زمستونی ضخیمی که قلب و ذهنم رو احاطه کرده آب بشه. فکر نمیکنم احتمال آب شدنش وجود داشته باشه. با روزنههای نوری که به خاطر علایقم، به خاطر آدمهای دوستداشتنی اطرافم وجود دارند میون اینهمه یخ و سرما و تاریکی دارم روز میگذرونم. وبلاگم مدتی ناپدید شده بود. الان هم درست و حسابی برنگشته ولی یکی از روزنههای امیدم همین وبلاگ کوچولو و به هم ریختس. کاش بیشتر بتونم بیام و اینجا بنویسم. هرچند دیگه نمیتونم کلمات رو کنار هم ردیف کنم و جملات با معنی بسازم.
روز بیست و نهم جنگ؛ اقداماتی برای بازگشت
جنگ، روزهای آخر سال کهنه و روزهای اول سال جدید، آنقدر سریع سپری شدند که باورم نمیشود آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم، روز ۱۷ و ۱۸ جنگ بود. نوعی خلسگی، نوعی شلوغی بیحاصل و گذران سریع عمر که لنگهاش را در سالهای عمرم تجربه نکردهام، این روزها بر زندگیام سایه افکنده است.
روز هفدهم جنگ؛ چهارشنبهسوری ۱۴۰۴
الان که فقط نیم ساعت از آخرین سهشنبهی سال ۴۰۴ میگذرد، با صدای انفجار شدیدی از جا پریدیم. حس عجیبی است واقعا عجیب! خعب حالا که ساعت ۲:۴۲ هست و کمی از اخبار و هرج و مرج ذهنی مربوط به انفجارهای امروز در شهرمون دور شدم، تمام چیزایی که امروز بر من گذشت رو کمکم نشخوار میکنم و باز توی دهنم مزهمزه میکنم. مثلن حس امیدواری قشنگی رو که از دیدن فیلم بسیار محشر «رستگاری در شاوشنک» بهم دست داد، از همشون غلیظتر هست. خیالاتی که(در عین اینکه غیرقابل دستیابی مینمود)توسط قهرمان داستان و توی ذهنش، پرورانده شدند و اون با امیدواری تمام حدود بیستسال در خفا براشون تلاش کرد و در نهایت به حقیقت پیوستند، بهم تلنگر میزنند. میخام رویا ببافم. میخام رویاهای عجیب و بزرگ ببافم. رویاهایی که نمیتونم اینجا بنویسمشون. چون اونقدر بزرگ هستند که نمیشه توی امکان اندکی که در این ورطهی تاریکی در دست دارم(نوشتن
روز شانزدهم جنگ؛ دنیا همه صحنهی نمایش است
امروز یعنی در شانزدهمین روز از جنگ و دنیای پرآشوبی که آن بیرون برایمان رقم زده است، در یک روز بارانی از روزهای آخر سال، فیلم همنت را تماشا کردم. تمام سلوهای بدنم از تماشای این فیلم و صحنههای زیبایش به وجد آمده و بعد از اشکی که فیلم باعثش شده، اکنون احساس تولدی تازه بر من چیره شده است. احساس سبکی و رهایی. آن زن که در میان تماشاگران دست به سوی هملت شکسپیر دراز کرده، اگنس است. با لباسی به رنگ سرخ که نماد عشق اوست. و آن پسر، که در صحنهی نمایش هملت نام دارد، شبیه پسر او همنت است. میخواهم تمام صحنههای زیبای فیلم را در مغزم حک کنم. و اما موسیقی که چون باران امروز، بر صحنهی آخر این نمایش میتابد، قطعهای است که خود راوی داستان حیرت و سوگ است.
روز چهاردم؛ فستیوال فیلم دوران جنگ
الان که میخوام برم بخوابم قلبم مچاله است به خاطر دیدن فیلمهایی که امروز پیدایشان کردم. آخرین فیلمی که امروز دیدم، بیمار انگلیسی نام داشت. صبح فیلم حس ششم را دیدم و ظهر فیلم ساعتها را. باید کمی در موردشان بنویسم اما حالا میخواهم بروم و گریه کنم با قلب مچاله و لبریز از اندوهم💔 راستی یادم رفت بگویم که فیلم اتاق بغلی را هم دیروز دیده بودم. و چقدر دیدنیها بسیارند این روزها.
روز سیزدهم جنگ، نگران ایران
داریم به ایران مینگریم. به وطن، زادگاه و تن خویش. جایی که تنهامان را به غارت بردند، وجودمان و هویتمان را بیارزش جلوه دادند. و حال نگران ایرانیم. نگران زایشی سخت! نگران فریادهایش. مینگریم شکستن استخوانهایش را از درد این زایش، مینگریم تقلای جانکاهش را با روح سیاهی که در وجودش رخنه کرده است. ما نگران ایرانیم. نگران تمام آن زندگیها که برای زنده ماندن وطن فدا شدند. ….. امروز اگر یک پنجشنبهی معمولی بود، میبایست از صبح ساعت هفت تا هفت و نیم عصر، شش یا هفت کلاس پیدرپی برگزار میکردم و با تنی خسته به آغوش خانه باز میگشتم. اما تمام امروز را به دیدن سریال مورد علاقهام سپری کردم. در حد خودکشی تمام ۱۰ قسمتشرا دو بار نگاه کردم.
روز دوازدهم جنگ؛ سراب از آب میلافد…
امروز حقوقها رو واریز کردند. ولی عجب واریز کردنی! نه میشه حقوق رو آنلاین منتقل کرد و نه میشه بیرون رفت و خرجش کرد. در خبر رسانهای کشور هم که همه چیز گل و بلبل است و ما برندهی جنگیم و شرایط عادی است. غیر عادی بودن شرایط از زندگیهایمان پیداست. همین حقوق ناچیز را هم اگر بتوانیم خرجش کنیم، همین امروز تمام خواهد شد از بس که قیمت همه چیز سر به فلک کشیده است و به این و آن بدهکاریم. راستی در این هاگیر و واگیر، من همچنان دارم کتاب میخوانم، ویدیوهای مربوط به دورههایی که تهیه کرده بودم را میبینم و رونویسی میکنم از نوشتههای مورد علاقهام. شما چه میکنید؟ آهسته میآیید و سر میزنید و میروید؟
روز یازدهم جنگ
جنگ دارد کمکم رنگ عادت به خود میگیرد. از اتفاقی تازه به اتفاقی تکراری تبدیل میشود. و چقدر تباه است انسان که حتی به زندگی در جنگ نیز عادت میکند. دیروز نتوانستم پست روز دهم جنگ را بگذارم. راستش حال و حوصلهی این لوس بازیها را نداشتم. به جایش یخچال خانه را تمیز کردم و برق انداختم و در میان سطور «طرف گرمانت» که میشود جلد سوم رمان «در جستجو»، سیر کردم. آرام و آهسته، بی هیچ عجلهای و از صبح تا شب. امشب سعی میکنم چیرهای مفیدتری در وبلاگ قرار دهم. پس ادامه دارد… ساعت ۱۴:۵۴ همین چند دقیقه پیش شهر ما هم پذیرای صدای وحشتناک بمبهایی شد که بر بخشی از آن فرود آمدند. صداهایی وحشتناک، بسیار وحشتناک ساعت ۱۶:۰۶ هواپیماهای اسرائیل و آمریکا میآیند، بالای سرمان جولان میدهند، بمبی میافکنند، دور میزنند، باز برمیگردند و بمبی دیگر و بمبی دیگر! چه امنیتی داریم در این کشور! امنیتی
روز نهم
شرایطمون بسیار اسفبارتر از این هست که بشینم و رمان بخونم. اما چارهای ندارم. برای اینکه بدانم زمانی دارم مخصوص به خودم، در میان کارهای این روزها به خواندن «در جستجو» ادامه میدهم. میگویند کسی نمیتواند ادعای این را داشته باشد که این رمان طولانی را خوانده است، مگر اینکه سابقهی طولانی بستری شدن و بیکار بودن داشته باشد. حالا من این را اضافه میکنم که شاید کسی که در کشوری مثل ایران هربار به دلیلی در خانه محبوس میشود نیز میتواند ادعای خواندن این رمان را داشته باشد. البته اگر حال و حوصلهای برایش مانده باشد. امروز هشت مارس است. به یاد مادرانی میافتم که شجاعانه در مزار فرزندانشان رقصیدند. به یاد زنانی که شجاعانه سخن گفتند، شجاعانه راه رفتند، شجاعانه نوشتند و خواندند و پا در عرصههای دشوار گذاشتند. به یاد زنانی که در تاریکی برای نور جنگیدند. امروز با وجود اینکه سعی کردم اخبار را پیگیری نکنم
جدیدترین مطالب من:
- این روزها چه میکنم؟
- در زمستان جا ماندهام
- روز بیست و نهم جنگ؛ اقداماتی برای بازگشت
- روز هفدهم جنگ؛ چهارشنبهسوری ۱۴۰۴
- روز شانزدهم جنگ؛ دنیا همه صحنهی نمایش است
- روز چهاردم؛ فستیوال فیلم دوران جنگ
- روز سیزدهم جنگ، نگران ایران
- روز دوازدهم جنگ؛ سراب از آب میلافد…
- روز یازدهم جنگ
- روز نهم
- روز هشتم جنگ
- روز هفتم جنگ
- روز ششم جنگ
- روز پنجم جنگ
- روز چهارم جنگ
- روز سوم جنگ
- روز دوم جنگ
- روز اول جنگ
- سلام بر آنها که بر زمین افتادند؛ آنها امیدوارترین ما بودند
- با اینا زمستونو سر میکنم
بخشهای سایت من:
- پادکست نامه (۱۲)
- تئوری انتخاب (۱)
- توسعه فردی (۳۸)
- فیلمها (۱)
- کارآفرینی (۸)
- کتابهایی که میخوانم (۴۳)
- مجموعه ها (۸)
- مهارتهای مهم (۳)
- موسیقی (۱)
- نظم شخصی (۵)
- نوشتههای من (۳۴۲)
- هدف گذاری و مدیریت زمان (۲۵)
- هفتهنگار (۱)
آرشیو ماهانه
- تیر ۱۴۰۵ (۱)
- خرداد ۱۴۰۵ (۱)
- فروردین ۱۴۰۵ (۱)
- اسفند ۱۴۰۴ (۱۵)
- بهمن ۱۴۰۴ (۱)
- دی ۱۴۰۴ (۴)
- مهر ۱۴۰۴ (۱)
- تیر ۱۴۰۴ (۲)
- خرداد ۱۴۰۴ (۵)
- فروردین ۱۴۰۴ (۴)
- بهمن ۱۴۰۳ (۶)
- دی ۱۴۰۳ (۱)