شبیه مردن است قبل از مردن

دیروز در مجال چند دقیقه‌ای که فرصتی برای یک گفتگوی ساده در تنها پیام‌رسان در دسترس این روزها برای اظهار دلتنگی با دوست کوچک نازنینی پیش آمد، به او گفتم این شرایطی که در آن هستیم شبیه مردن است قبل از مردن.
اما فکر می‌کنم این شرایط شبیه شکنجه‌ی عزیزانت است در مقابل چشمانت وقتی دست و پایت بسته است و دهانبندی چنان محکم و تیغ‌دار بر دهانت بسته‌اند که توان فریاد زدن هم نداری.

این روزها وقتی خودم را با کارهای ساده یا به چیزهایی که دم دستم هست مشغول می‌کنم، احساس شرم می‌کنم. احساس می‌کنم به اندک چیزهای شرم‌آوری که دم دستم است راضی شده‌ام. احساس می‌کنم هر لحظه دارم حقیرتر و کوچکتر و بی‌شرافت‌تر می‌شوم.

از اینکه به چیزهای عادی، به زندگی روزمره، به مشکلات شخصی خودم فکر میکنم احساس خجالت می‌کنم، و این هزاران بار از مردن بتر است.

آن روز که برای خرید یک وسیله‌ی شخصی مجبور بودم از میان مردان سیاه‌پوش مسلحی که در به تعداد زیاد در مرکز شهر جمع شده بودند رد شوم، احساس ناتوانی می‌کردم برای اینکه باید مواظب جان ناچیز خود می‌بودم.

زمانی که برای رسیدن به ماشینم از میان ردیفی از ماشین‌هایی پر از آدمهای مرموز و عجیب رد شدم، احساس میکردم در صفحه‌ای از داستان ۱۹۸۴ گیر افتاده‌‌ام.

کاش یکی من را از خواب بیدار کند و بگوید همه‌ی این لحظات که از سر می‌گذرانیم، خواب است. کاش این کابوس تمام شود. کاش نفس حبس شده در سینه رها شود و دیگر احساس خفگی نکنم.

 

 

امروز جمعه است، رزناز را که از آزمون قلم‌چی برمی‌گشت از جلوی دبیرستان بزرگ دخترانه‌ی مرکز شهر برمیداشتم که دیدم، کلی ماشین پلیس آنجاست. برای محافظت از یک آزمون؟ یا برای چه؟

برای صبحانه نان خریدم، حتی از این کار هم خجالت کشیدم.

نشستم پای سیستم و کامپیوترم. سایت متمم امروز باز نمی‌شود. از شاد نمیتوان پیام داد و واقعا لحظات دلهره‌آوری برایم است. دیروز به آیدا گفتم که دیگر مغزم قد نمی‌دهد به بدتر از این شرایط فکر کنم. راستش دلم نمی‌خواهد به بدتر از این فکر کنم. میخواهم در لحظه‌ای زنجیرها گسسته شوند و هوایی برای نفس کشیدن فراهم شود.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط