کافیست بیندیشیم انسانیم و چه بسا دست اجل امشب ما را برباید

تیتر این نوشته بخشی از نوشته‌ی مارسل پروست است:

در پاریس سالهای ۱۹۲۰ روزنامه لانترانسیژان ، که عادت داشت پرسش های عجیبی مطرح کند و از نویسندگاان مشهور بخواهد که به آنها پاسخ دهد. یکی از ان سوالها این بود :

بنظر شما واکنش مردم به شنیدن خبر پایان دنیا از لحظه شنیدن خبر تا زمان فاجعه چه خواهد بود ؟

آخرین شخص مشهوری که قرار بود به این سوا ل پاسخ دهد ، رمان نویس سیبیلو و مردم گریزی بود که علاقه ای به بازی تنیس یا گلف  نداشت و ۱۴ سال گذشته عمرش را د رتختخوابی باریک و زیر انبوه پتوی پشمی  نازک و بدون داشتن نورکافی ؛ وقت اش را صرف نوشتن رمانی بیش از حد معمول طولانی به نام”در جستجوی زمان از دست رفته “کرده بود . رمانی که از سال ۱۹۱۳ که چاپ شده بود ، همچون شاهکاری مورد توجه قرار گرفته بود . پروست برای ان روزنامه چنین جوابی داده بود:

” بعقیده من اگر قرار باشد بمیریم ، زندگی به ناگهان در نظرمان  فوق العاده جلوه میکند . فقط در نظر بگیرید زندگی چه بسیار برنامه ها ، سفرها ، روابط عاشقانه ، پژوهش ها را از ما دریغ میدارد که به سبب تنبلی مان و اعتمادمان به اینده انها را نمیبینیم و به تعویق می اندازیم .[می اندیشیم ] اگر خطر این تهدید برای همیشه رفع شود ، زندگی دیگر بار چه زیبا مینماید! آه اگر این فاجعه رخ ندهد ، بازدید از موزه لوور ، رفتن سفری به هند و انداختن خودمان به پای مادموازل ایکس را به تعویق نمی اندازیم.

[اما] اگر فاجعه رخ ندهد ، هیچ یک از کارهای فوق را انجام نمیدهیم چون بار دیگر خودمان را در مسیر زندگی سابق مان می یابیم ، حایی که بی توجهی بر نیازها فائق میشود . ولی ما به فاجعه ای از این دست نیاز نداریم که از امروز عاشق زندگی شویم . کافی است بیندیشیم انسانیم و چه بسا دست اجل امشب ما را برباید . ”

 

امروز ۲۰ دی است. همه چیز تعطیل است. تمام شبکه‌های اجتماعی بسته است و من حتی در شبکه شاد هم نمیتوانم چیزی ارسال کنم.

تعطیلی به کلاسهای آموزشگاه هم کشیده شد و قرار است فعلا هیچ کلاسی نداشته باشیم.

مادر بچه‌های کلاس دهم خیلی تلاش کردند که امروز یا فردا بتوانیم یک جلسه کلاس رفع اشکال داشته باشیم ولی انگار موضوع تعطیلی ها جدی است.

تعطیلی‌های اجباری باعث شدند فرصتی پیش بیاد که زمان بیشتری در کنار میز و دفتر و کتابهایم باشم. تولید محتوا کنم و کارهای عقب افتاده را جبران کنم. شبیه به آب و جارو کردن و آماده شدن برای روزهای نو است. شاید …

با صدای سه تار کیارش سنجرانی و پر از بیم و امید قدم‌هایی در تاریکی برمی‌دارم و برای اندکی بیشتر امیدوار بودن تلاش می‌کنم.

به اشتراک بگذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست های مرتبط