جدیدترین مطالب

آخرین ساعات چهل سالگی

امروز حس و حال عجیبی دارم. ساعات پایانی چهل سال از عمرم دارد قطره‌قطره می‌چکد و تمام می‌شود. تولد در میان جنگ و حالا بازهم جنگ. از جنگ قبلی چیزی به خاطر ندارم اما این جنگ با پنجه‌های خونینش بدجوری بر روح و وجودم چنگ انداخته است. دیشب غرق شدن در اخبار خواب از سرم پرانده بود. تا ساعت سه غوطه‌ور در اضطراب جنگ، منجمد و بی‌اراده برای انجام هرنوع کاری داشتم خودم را مجبور می‌کردم که بخوابم. خواب درمان تمام دردهای من است. نوعی التیام بر زخمهایی که خودم برایشان نمی‌توانم کاری انجام دهم. اما در عالم بی‌خبری خواب انگار دردها خاموش می‌شوند. صبح اما باز بر طبق عادت دیگر نتوانستم بیشتر از ساعت هفت به خوابیدن ادامه دهم. باز گوشی را باز کردم و چندبار دیگر ویدیوی زده شدن شبکه خبر را دیدم. حرکات دست سحر امامی را که در هوا بی ابا حرکت می‌کردند و بعد صدای

ادامه‌ی مطلب ...

فقط کلید خانه‌ام را بر می‌دارم

چهار شب تلخ را در بهت و درماندگی پشت‌سر گذاشته‌ایم. در ظاهر، زندگی در خانه مثل همیشه ادامه دارد؛ نرمال، آرام، روزمره. اما درون ما چیزی تغییر کرده. هر کدام‌مان این را می‌دانیم، ولی هیچ‌کس به روی خود نمی‌آورد. نازنین‌دخترم، دارد اتاقش را تمیز می‌کند تا تابستانی زیبا را بیاغازد. همسرم در باغ مشغول کار است تا آن را آباد کند. و من، مثل هر روز صبح، از خواب بیدار می‌شوم، در کتری آب می‌ریزم، شعله را روشن می‌کنم و کتری را روی آن می‌گذارم. دو قاشق قهوه‌ی خوش‌عطر در قوری سفید و گرد می‌ریزم و منتظر می‌مانم تا آب بجوشد. وقتی آب جوش را روی قهوه می‌ریزم، بخار خوش‌عطرش تا صورتم بالا می‌آید و من عمیق نفس می‌کشم. شش‌هایم از بوی قهوه پُر می‌شوند. چشمانم را می‌بندم و این تجربه‌ی ساده و روزمره را با تمام وجود می‌بلعم. ما می‌دانیم زندگی در این وطن دیگر عادی نیست. اما هنوز،

ادامه‌ی مطلب ...

دلم برای این خانه تنگ است

خرداد است. بهار دارد با بی رحمی تمام می‌گریزد. عصر خوشایندی است و من پشت میز عزیزم کنار پنجره نشسته‌ام. نور درخشانی بر تمام کوچه و پارک که از پنجره پیداست پاشیده‌شده‌است. سبزها سبزترند و نورها شفاف‌تر. بعد از مدت‌ها دلم هوای اینجا را می‌کند. از خود می‌پرسم چرا اینهمه تغییر؟ کو آن تلاش مستمر برای روشن نگه داشتن چراغ این خانه؟ به خودم نهیب می‌زنم که دوباره برگرد. دوباره چراغ این خانه را روشن نگه‌دار. شاید امیدی باشد برایت برای ادامه‌دادن. در حین نوشتن دلتنگی حمله‌ور می‌شود بر احوالم. دلم تنگ می‌شود برای خیلی‌ها. برای کلاس‌ها. برای … بچه‌ها در لاک امتحانات فرورفته‌اند. دل و دماغ من هم رفته‌است. امروز خودم را مجبور کردم که دوربین را بیرون آورم. باتری را شارژ کنم. تجهیزات فیلم‌برداری را آماده کنم و خودم را برای ضبط ویدیوهایی برای بچه‌هاآماده کنم. هر آن می‌ترسم برق‌ها بروند.   کتاب می‌خوانم این روزها. بیشتر از

ادامه‌ی مطلب ...

ادبیات واقعی نامه‌ها هستند| ورود کتاب شب‌ یک شب‌ دو به زندگی من

بارها و بارها اسم رمان شب‌یک شب‌دو را در سایت شاهین کلانتری دیده‌ام. اما مثل همیشه، حواس‌پرت‌تر از آن بوده‌ام که جدی بگیرمش. چیزهای مهم را، معمولاً، زیادی دست‌کم می‌گیرم. دارم درباره‌ی خودم حرف می‌زنم؛ همان معلم حواس‌پرت همیشگی. چند باری خواستم نسخه‌ی چاپی کتاب را گیر بیاورم و بخوانم، اما هیچ‌وقت آن‌قدر جدی نبودم که واقعاً پی‌اش را بگیرم. تا اینکه بالاخره دل را به دریا زدم. فایل PDF کتاب را روی گوشی باز کردم، درست وسط مبارزه‌ای خسته‌کننده با یک مریضی سمج. تصمیم گرفتم بخوانمش، بفهمم چرا شاهین کلانتری این‌همه در وبلاگ و کانالش از این اثر درخشان می‌گوید. در یکی از گپ‌های تلگرامی، یکی پیشنهاد داد که نسخه‌ی صوتی کتاب شب یک شب دو را گوش بدهم. گوینده‌ای خوش‌صدا(فواد خاک‌نژاد)، با لحنی مست‌گونه که با فضای مبهم داستان هم‌خوان است، کتاب را خوانده. همان دقایق اول فهمیدم فایل صوتی سانسورشده و ناقص است؛ به همان دلیل که

ادامه‌ی مطلب ...

نوشتن تنها کار مهمی که به اختیار خود انجام می‌دهیم

دوست عزیزی در پیام ناشناس پیام داده‌اند که چرا در کانال تلگرامی نقطه‌ی آبی کمرنگ، بیشتر پست‌هایم در ستایش نوشتن است؟ به بخش معرفی کانال نگاهی انداختم و تعجب کردم که چرا ایشان نگاهی دقیق‌تر به این قسمت نینداخته‌اند. هدف من از راه‌اندازی این کانال علاوه بر اجبار خودم برای انتشار یک یادداشت کوتاه روزانه ، ترغیب دانش‌آموزانم و دوستانم و به خصوص دخترم، به نوشتن است. من تمام دردهایم را با نوشتن التیام بخشیده‌ام و اگر حالا زنده‌ام، قادر به فکر کردن هستم و می‌توانم خودم را بشناسم، همه را مدیون نوشتن هستم. نوشتن روزی برای من کاری بس دشوار بود. جدی‌اش نمی‌گرفتم. و چه روزها و لحظه‌هایی را به خاطر همین موضوع از دست داده‌ام. از بابت تمام آن بی‌توجهی‌ها نادم و پشیمان هستم و دوست دارم در بخش دوم زندگی‌ام بعد از چهل سالگی (که نمی‌دانم چند سال به طول خواهد انجامید)، بیشتر بخوانم، بیشتر فکر کنم

ادامه‌ی مطلب ...

نگاهی شخصی به کتاب سمفونی مردگان

چند سال پیش، در یکی از کلاس‌هایم در مدرسه‌ی فرزانگان بناب، در میان دانش‌آموزانی که تفکر و تعقل در میانشان وزنی سنگین داشت، کتابی در دستان یکی از دوستان نازنینم دیدم: سمفونی مردگان. دیدن کتاب در دستان دانش‌آموزانم همیشه برایم خوشایند است. برخلاف انتظار برخی والدین و مسئولان مدرسه که ترجیح می‌دهند دانش‌آموزانشان فقط به مطالعه‌ی دروس بپردازند، من دوست دارم آن‌ها در کنار فیزیک و ریاضی، خود را در میان داستان‌ها و کتاب‌ها نیز بیابند؛ زندگی‌های بی‌شمار و دست‌نیافتنی را تجربه کنند. نازنین، وقتی کتاب را تمام کرد، آن را به من امانت داد و گفت: «باید بخوانی‌اش.» با خودم فکر کردم که چطور دختری نوجوان توانسته با داستانی چنین تاریک ارتباط بگیرد. نمی‌دانم. کتاب را که به خانه آوردم، شروع به خواندن کردم. فصل اول برایم تاریک و جانکاه بود. جملاتش سنگین و هضم‌ناپذیر به نظر می‌رسیدند. بوی کهنگی، مرگ استعدادها، زندگی سنتی، و صحنه‌هایی که خاطرات کودکی

ادامه‌ی مطلب ...

در آغوش کتابها هدفی برای سال جدید

  دوست داشتم اولین پست سال ۱۴۰۴ را همان روز اول فروردین منتشر کنم، اما خودتان که می‌دانید، روز اول سال آدم همیشه بهانه‌های زیادی برای کنار گذاشتن کارهای مهم دارد. سال گذشته تصمیم داشتم در ابتدای امسال متنی منتشر کنم که نوشتنش یک سال طول کشیده باشد؛ نوشته‌ای درباره‌ی موفقیت‌هایم، درباره‌ی هدف‌هایی که به آن‌ها رسیده‌ام و خوشبختی‌هایی که نصیبم شده‌اند. برنامه‌هایم مشخص بود. می‌خواستم درآمدم را چند برابر کنم، هزار جلد کتاب بفروشم و یک کسب‌وکار جدید راه بیندازم. اما زندگی همیشه مطابق برنامه‌های ما پیش نمی‌رود. بسیاری از هدف‌هایم را نیمه‌کاره رها کردم و بعضی روزها تنها تلاشم این بود که دوام بیاورم. امسال هم مثل همیشه معلم بودم، اما کم‌حوصله‌تر از قبل. برخلاف تصمیمی که داشتم، تمام روزهای هفته را در مدرسه گذراندم. نتوانستم برنامه‌هایم را اجرا کنم و همین باعث شد که پاییز و زمستان را با احساس سرخوردگی و شکست بگذرانم. کارهایی که روزی

ادامه‌ی مطلب ...

تمرین نوشتن با عبارتهایی از کتاب بهمن فُرسی

پرسشی سق دهانم را می‌خاراند، رهایم نمی‌کند. تقلا می‌کنم پاسخی برایش بیابم، چیزی که بتواند دلم را آرام کند، اما هر چه بیشتر می‌گردم، بیشتر در تاریکی فرو می‌روم. می‌خواهم به خودم بقبولانم که این تردید بیهوده است، که نیازی به کاویدن نیست. اما سیاهه‌ای از سوال‌های بی‌جواب پیش چشمم صف کشیده‌اند، و من می‌مانم و این عطش پایان‌ناپذیر دانستن. متنی از کتاب بهمن فرسی می‌خوانم. در این سفر هر آنچه برایم جالب است و‌قند توی دلم آب می‌کند، برمی‌دارم و در گوشه‌ای یادداشت می‌کنم. و عطش استفاده از ره‌آورد‌ها من را برآن می‌دارد بریزمشان در یک متن. و حاصل می‌شود چنین متنی که در بالا آمده‌است. اما ره‌آورد‌های یاد شده اینها هستند: 🌀پرسشی سق دهانم را می‌خاراند 🌀تقلا کردن 🌀بقبولانم 🌀سیاهه نام کتابی که سفر در آن چنین سوغاتی‌هایی برایم به ارمغان آورده است، من‌ات به دنبال است که توسط نشر بیدگل به چاپ رسیده. در آخرین خرید آنلاین

ادامه‌ی مطلب ...

میهمانی رو به پایان است

  امروز به اپیزودهای قدیمی‌تر رواق سر زدم.اروین یالوم و روانشناسی وجودی‌اش.   باز هم صدای فرزین رنجبر بود و دلبری‌های بی‌شمارش. این اپیزودها البته قدیمی‌ترند. بیان فرزین، اگرچه دلنشین است، اما به نرمی و پختگی اپیزودهای صدای سخن عشق نیست.   باید هر دو را با دقت گوش داد تا تفاوت لحن و عمق بیان را دریافت؛ تفاوتی به اندازه‌ی چهره‌ای که عشق را تجربه کرده است و چهره‌ای که هنوز خامی و ناپختگیِ بی‌عشقی در آن موج می‌زند.   در میان صحبت‌هایش تمثیلی می‌آورد:   «تصور کنید مهمانی باشکوهی در جریان است.   عده‌ای با تمام وجود می‌رقصند، شادی را سر می‌کشند و از لحظه‌های بودن لذت می‌برند.   اما در گوشه‌ای، کسانی هستند که در گذشته‌ی خود گیر افتاده‌اند—شاید به خاطر کلامی ناخوشایند که دقایقی پیش میانشان رد و بدل شده، شاید به دلیل درگیر بودن در وسواس‌های ذهنی‌شان، یا شاید اسیر عقاید سفت و سختی هستند

ادامه‌ی مطلب ...

واحد پولمان زمان است

ما ثروتمند به دنیا می‌آییم. با حسابی پر از ثانیه‌ها، دقیقه‌ها، و ساعت‌هایی که در مشت‌مان می‌رقصند. اما برخلاف سکه و اسکناس، این ثروت را نمی‌توان در گاوصندوق پنهان کرد یا در جیب گذاشت. زمان، جاری‌ست. هر لحظه که نفس می‌کشیم، سکه‌ای از جیبمان می‌افتد، بی‌آنکه صدایش را بشنویم.   ما در این دنیا معامله می‌کنیم، اما نه با طلا و نقره. ما با لحظه‌هایمان، با روزها و شب‌هایمان خرید می‌کنیم. گاهی لبخندی از دوستی، گاهی تجربه‌ای تازه، گاهی دانشی که مسیرمان را روشن‌تر می‌کند. اما گاهی هم اشتباه خرج می‌کنیم، دقیقه‌ها را به پای افسوس می‌ریزیم، ساعت‌ها را درگیر نگرانی‌های بیهوده می‌‌کنیم و روزها را در انتظار چیزی که شاید هرگز نیاید، از دست می‌دهیم.   زمان، تنها ارزی‌ست که بازگشتی ندارد. نه می‌شود پس‌اندازش کرد، نه می‌شود قرض گرفت، نه حتی می‌توان لحظه‌ای از گذشته را بازخرید. تنها راه، این است که هوشیارانه خرجش کنیم. هر ثانیه‌ای که

ادامه‌ی مطلب ...