جدیدترین مطالب

نوشتن و یافتن خود

در یکی از دوره‌های ناهید عبدی با چنین مضمونی در باره‌ی نوشتن آشنا شدم: «نوشتن، گاهی شگفت‌انگیز است، گاهی دردناک. سرشار از خودشیفتگی، اما در عین حال، شفابخش. رهایی‌بخش و عمیقاً غم‌افزا. گاهی الهام‌بخش، گاهی ملال‌آور، گاهی خسته‌کننده و در نهایت، زندگی‌بخش. من با نوشتن خود را زنده نگه می‌دارم، از نو متولد می‌شوم، هر روز دوباره جان به در می‌برم. می‌نویسم تا این موقعیت باورنکردنیِ زنده‌بودن را کاملاً و دقیقاً درک کنم، تا آن را جشن بگیرم. می‌نویسم تا معنا و هدفی بیابم هرچند شاید در نهایت، هیچ معنایی در کار نباشد. من با نوشتن، دنیا را کشف می‌کنم. دنیای خودم را. چه چیزی مرا تحت تأثیر قرار می‌دهد؟ چه چیزی در خاطرم می‌ماند؟ چه چیزی منقلبم می‌کند؟ چه چیزی خوشحالم می‌کند؟ چه چیزی احساساتم را برمی‌انگیزد؟ چه چیزهایی را به خاطر دارم؟ هنگام نوشتن، خود را به یاد می‌آورم.» و این تمام دلیل من برای نوشتن است. من

ادامه‌ی مطلب ...

عصرهای طاقت‌فرسای جمعه (جملات دفترک ۲)

به سراغ دفترک می‌روم. لیستی از عبارتها و غنیمت‌های شکار شده در خانده‌ها و شنیده‌ها در این دفتر وجود دارند. برخی را انتخاب می‌کنم و حس و حالی که امروز داشتم را به کمک این عبارات توصیف نمودم. این متن را به عنوان یادداشت روزانه در کانال تلگرامی نقطه آبی هم منتشر کردم. ———————————————————————————————- نمی‌دانم این چه دردیست که عصرهای جمعه گریبان‌گیر ما می‌شود. مالامال از بدبینی، انجماد و رخوت. آینه‌ را که نگاه می‌کنی چشمانی می‌بینی از مُهرِ مرگ نشاندار. ذهنت در رویدادهای گذشته یخ می‌زند. دلت فریادی می‌خواهد بلند بر فراز کوهی بس مرتفع. که بتوانی مگوترین رازهای زندگی را به دست باد بسپاری و همچون خاکِ‌نوشُخم آماده‌ی پذیرش بذرهای تازه باشی. لاشه‌ی خورشید شامگاه جمعه که از نظرها پنهان می‌شود، تمام دلتنگی‌ها به اضطراب آغاز هفته مبدّل می‌شوند و تو می‌مانی با هفت روز پیاپی که تنها پل میان تو و عصر جمعه‌ای دیگر هستند. باید خودت

ادامه‌ی مطلب ...

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

به روز رسانی در تاریخ ۴ بهمن وصیت نیمی از سنگ‌ها، صخره‌ها، کوهستان را گذاشته‌ام با درّه‌هایش، پیاله‌های شیر، به خاطر پسرم نیم دیگر کوهستان وقف باران است. دریای آبی و آرام را با فانوس روشن دریایی، می‌بخشم به همسرم شب‌های دریا را، بی‌آرام، بی‌آبی، با دلشوره‌ی فانوس دریایی به دوستان دور دوران سربازی که حالا پیر شده‌اند فکر می‌کنم یکی یا چند هم مرده‌اند. رودخانه که می‌گذرد زیر پل، مال تو، دختر پوست کشیده‌ی من به استخوان بلور! که آب پیراهنت شود، تمام تابستان. هر مزرعه و هر درخت، هر کشتزار و علف را شش دانگ به کویر بدهید به دانه‌های شن، زیر آفتاب از صدای سه تار من بندبند پاره‌پاره‌های موسیقی که ریخته‌ام در شیشه‌های گلاب و گذاشته‌ام روی رف یک سهم به مثنوی مولانا دو سهم به «نی» بدهید و می‌بخشم به پرندگان رنگ‌ها ، کاشی‌ها، گنبدها به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند غار و قندیل‌های آهک

ادامه‌ی مطلب ...

نفس‌های آخر سال

از خودم خجالت می‌کشم. از این خانه خجالت می‌کشم و از بدعهدی‌ای که نسبت به آن روا داشته‌ام. به حدی که از شدت خجالت حتی مدتی نمی‌توانستم به رویش نگاه کنم. در یک ماه گذشته که بیشتر در کانال تلگرامی نقطه‌ی آبی مطلب منتشر کرده‌ام، به‌خاطر بی‌نظمی ایجاد شده در برنامه‌ام به دلیل فصل امتحانات مدرسه، سررشته‌ی بسیاری از کارها از دستم خارج شده بود و این وبلاگ و نوشتن در آن را قربانی کرده بودم. این بی‌توجهی باعث شده بود در پس ذهنم احساس خلا و کمبود داشته باشم. هرچقدر هم که در گوشه‌های دیگر زندگی دستاوردهایی کسب می‌کردم، کافی نبود و چیزی از درون آزارم می‌داد. راستش را بخواهید، آلودگی هوا و وضعیت اقتصادی کشور و بسیاری از مسائل دیگر هم دل و دماغی برایم باقی نگذاشته بودند. در هوای خاکستری شهر، شور زندگی‌ام را از دست می‌دهم و افسرده و بی‌حال می‌شوم. اما امشب که آخرین شب

ادامه‌ی مطلب ...

تعطیلات زمستانیِ ناخواسته

عصر شنبه بود که با خستگی تمام از کلاس موسیقی برگشتیم و با خبر خوشحال کننده‌ی تعطیلی مدارس روبرو شدیم. بعد از یک روز کاری شلوغ خبر تعطیلی مثل یک لیوان چای داغ با گلاب و نبات بود. خبر نداشتیم که قرار است این تعطیلات ناخواسته چند روزی به طول انجامد. و دوباره نظم زندگی از هم بپاشد. درست مثل همان روز که دیگر همه جا تعطیل شد و ماه‌ها به مدرسه نرفتیم. همان سال که ویروس کوچکی آمد و تغییرات بزرگی در زندگی ما ایجاد کرد. آن روز عصر با پریسا که الان برای خودش خانوم دکتری شده است کلاس داشتم. در آموزشگاهی که ادعا می‌کند سایبان علم است. شاید در برهوت گرم و بی آب و علف آموزش و پرورش چنین ادعایی زیاد هم دور از واقعیت نیست. جایی که سیستم آموزشی حرفی برای گفتن ندارد، بخش خصوصی با تمام نقایصش سایبانی می‌شود برای دانش‌آموزان. پریسا با وسواس

ادامه‌ی مطلب ...

هفته‌نگار

امروز باز از آن چهارشنبه‌های دلخواهِ دوست‌داشتنی هست که وقتی هم برایم ایجاد شد تا بیایم و به اینجا سر بزنم. برای مرور هفته‌ای که گذشت از همین جا شروع می‌کنم و به عقب برمی‌گردم تا حافظه‌ام یاری کند و بتوانم وقایع را مرور کنم. همین یک ساعت پیش بود که وسط کلی آدم که در حال رقص و پایکوبی بودند داشتم شادی می‌کردم. این روزها به خاطر مامان و رز تمایلم برای شرکت در مهمانی‌ها و جمع انسانها بیشتر شده‌است. آنها چه گناهی دارند که من دنیای درون را بیشتر از دنیای بیرون دوست میدارم. باید به فکر آنها هم باشم. سمیه هم بود با سودا، دو تا از انسانهایی که عمیقن دوستشان میدارم. خاص و ناب و صاف. پر از زیبایی. پر از مهر و سرشار از لطافت. بیتا را دیدم با اشتیاق آمد کنارم تا بگوید که به هدفش رسیده‌است. در رشته‌ی گرافیک عکاسی قبول شده‌ است.

ادامه‌ی مطلب ...

نامه‌های محمدرضا شعبانعلی برای کلاس فیزیک

دومین جزوه‌ی کلاس یازدهم هم آماده شد. قرار است فصل جدیدی از کتاب را آغاز کنیم و من در ماه گذشته به طور پیوسته در حال انتخاب و گلچین کردن مثالهای مناسب برای جزوه‌ی این فصل بودم. مثالها و تمرینهایی که انتخاب می‌کردم را با وسواس زیادی از فیلتر اینکه آیا برای آزمون نهایی می‌تواند مفید باشد یا نه رد می‌کردم و در صورت کسب امتیاز خوب در جزوه جای می‌دادم. در انتخاب فونت هم که کار خاصی نباید انجام می‌دادم. فونت سازمانی خودم را استفاده کردم. جلد و حاشیه صفحات هم قبلن توسط طراح آماده شده‌بودند. با این وجود نظم و ترتیب بخشیدن به مطالب جزوه برای اینکه برای دانش‌آموزان امسالم مناسب باشد، زمان زیادی از من گرفت. اما مهمترین کارم برای تکمیل جزوه، قرار دادن متنی مناسب در ابتدای جزوه بود. درست مانند جزوه‌ی قبل با وسواس تمام، به دنبال متنی گیرا گشتم و در آخر به نامه‌ی

ادامه‌ی مطلب ...

سه‌شنبه‌های قدردانی

امروز از برنه براون تشکر می‌کنم. به خاطر کتاب خوبش. به‌خاطر کتاب شجاعت در برهوتش. به‌خاطر اینکه تنها کسی بود که این گونه برایم از شجاعت گفت.  

ادامه‌ی مطلب ...

کدام ترسناک‌تر است؛فراموشی یا فراموش شدن؟

داشتم در میان کانالهای مورد علاقه‌ام گشت می‌زدم، که تیتری نظرم را جلب کرد. زیر عکسی نوشته شده بود: بهترین عکس تاریخ. عکس دانلود شد. دروازه‌بانی بود در میان مه غلیظ، در حالت آماده و نگاهی رو به جلو. دروازه‌بانی که ۹ دقیقه بعد از سوت پایان بازی هنوز متوجه نشده‌بود که بازی تمام شده است و در تمام آن مدت با تمام دقت خود مراقب بوده تا کسی به دروازه‌اش حمله نکند. هم تیمی‌هایش او را فراموش کرده بودند. حتی یک نفر نبوده که او را به یاد داشته‌باشد. او فراموش شده بود. دیگر وجود نداشت. او با مردگان پوسیده‌ی تاریخ هیچ تفاوتی نداشت. نمی‌دانم بعد از آن روز این دروازه‌بان چه حس و حالی داشته‌است. اما دیدن این عکس به قدری برایم سنگین بود که به شدت حالم را دگرگون کرد. ترس از فراموش شدن در حالی که هنوز زنده هستم و نفس می‌کشم چون آواری بر سرم

ادامه‌ی مطلب ...

درباره‌ی لذت نوشتن در کانال تلگرام

چند روزی هست که نوشتن در کانال تلگرامی را شروع کرده‌ام. باید بگویم که عیشش فراوان است و تجربه‌ای هست ناب. این که کانالی داشته باشی که بتوانی در آن یادداشتهای کوتاه خود را منتشر کنی بسیار خوش‌آیند است. کانال من، یعنی کانال نقطه‌ی آبی کمرنگ کلبه‌ی گرمی شده است برای خودش. به راحتی میتوانم عکسهایم، جملاتم و یادداشتهایم را در آن با همراهانم به اشتراک بگذارم. به راحتی میتوانم سخن بگویم و جملاتم را نه فقط در قالب نوشتار بلکه در قالب صدا و تصویر، در میراث دیجیتال خود رها کنم. خوشحالم که شاهین کلانتری عزیز چنین چالشی را پیش رویمان گذاشته است. او استاد با ارزش کردن داشته‌هایمان است. شاهین در کانال خود ۱۰ معیار برای سنجش کانال یک نویسنده لیست کرده‌است به قرار زیر؛ که اگر شما نیز علاقه‌مند به داشتن کانالی برای خودتان هستید می‌توانید این نکات را در به‌روزرسانی کانال خود به کار بگیرید:  

ادامه‌ی مطلب ...